خدایا دلم را دریائی کن

   

کربلا را می‏سرایم با جنون

کربلا را می‏سرایم با جنون کربلا تندیس عشق و درد و خون

خیمه‏ها در عطش می‏سوزد. رقیه و سکینه با لبهای تشنه به عمو نگاه می‏کنند. نگاههای عاشقانه کودکان عطش را در خاطر آبی عمو تداعی می‏کند. مفهوم عطش را وقتی درک می‏کنیم که سیر در چشمهای تشنه خیمه‏های ملکوتی حسین را مرور کرده باشیم. فرزندی از تشنگی غش می‏کند، زنان حرم به سویش می‏دوند و دستان محبت‏خود را که به آب دیده مرطوب کرده‏اند به صورت کودک می‏کشند تا شاید رمقی تازه به گونه‏های رنگ باخته باز آید. عباس است و نگاههای سله بسته. عباس است و برادری تنها که یک به یک عزیزانش را قربانی می‏کند عباس است و هزاران جفت چشم که از فریاد حیدری‏اش لرزه بر اندامشان می‏افتد گاهی به خیمه‏ها نگاه می‏کند، گاهی میدان را می‏خواهد امتحان کند، که کودکی دیگر بی‏رمق به زمین می‏افتد.

یا ابوفاضل فدای مشک تو تشنگی سیراب شد از اشک تو

نگاههای عباس سرتاسر خیمه‏ها را مرور می‏کند. اشک هاله‏ای میان چشمان به خون بسته نشسته ابوفاضل با خیمه‏های خاکی آل الله است. طاقت از کف علمدار تشنه ربوده شده بود اذن حضور در میدان را از برادر می‏خواهد ... - برادرم اکبر رفت، عون رفت، قاسم رفت و ... من تنهای تنها مانده‏ام آیا هنوز نرسیده آن زمانی که سرم را بر دامن ملکوتی فاطمه بنهم و به دیدار پدرم علی(ع) بروم ...

- تو علمدار منی تو استوانه اصلی لشکر هفتاد و دو نفره منی تو دلخوشی کودکان حرمی تو اگر نباشی کودکانم دق می‏کنند.

- پس اجازه می‏خواهم مشکها را به دوش بکشم و کودکان را سیراب کنم تشنگی فرزندان علی آتشم می‏زند ...

آفتاب بر بلندای آسمان تمام وجود خود را در هیات اشکهای نورانی بر پیشانی عزاداران می‏فشاند و مردم در رطوبت داغ اشکهای خورشید به سر و سینه می‏زنند. پیرمردی نورانی گلاب می‏پاشد و جوانی کاسه‏ای گل در دست‏بر پیشانی عزاداران گل می‏زند همه تصویرهایی که می‏بینم سراسر حس شیدایی است‏حسی غریب که جز در تاسوعا و عاشورا به آن دچار نمی‏شویم.

ساقی بی‏دست عباس علی عاشق سرمست عباس علی

خورشید می‏تابد و سردار علمدار بر زین اسب تا علقمه در پرواز است‏با صلابت محمدی‏اش، خشم حیدری‏اش و شمشیر ذوالفقاری‏اش به سوی فرات در حرکت است. مشکهای تشنگی اهل حرم را بر دوش می‏کشد و از مقابل چهار هزار چشم کوردل می‏گذرد تا به آب برسد. به آب می‏رسد صفای فرات وامدار لحظه‏ای است که دستان آبی ابوفاضل در ژرفنای آن رویید. بی‏کران دستهایش را به آب سپرده بود مشتی آب نزدیک لبهایش می‏شود اما صدای گریه‏های کودکان حسرت رسیدن فرات را بر لبان عباس همیشگی می‏کند. مشکها را پرآب می‏کند و به سوی خیمه‏ها در حرکت است. راه نخلستان نزدیک‏ترین راه. سقا را می‏بینم که وارد نخلستان می‏شود اما لحظه‏ای بعد فریاد «یا اخا ادرک اخاک‏» دشت را به لرزه می‏اندازد و صدای ترک خوردن پشت آفتاب به گوش می‏رسد ...

همین !!!!!

زت زیاد ......... یا حق.

...


 

روزگار داستانهایى دارد در فراز و فرودهایش كه سخت شگفت‏زده‏ات مى‏كند و حسى غریب را در تو پدید مى‏آورد.

حسى غریب، اما نزدیك.

حسى از جنس خواستن و دل بستن، دوست داشتن و عشق ورزیدن.

حسى از گونه باور و یقین!

چگونه مى‏توان تكرارى این چنین را دید و باور نیاورد؟!

دو مرد كه هر یك، هم خودند و هم دیگرى!

دو مرد كه سرنوشتشان به هم گره مى‏خورد تا تاریخى دیگر را بیاغازند.

رنج یتیمى، محمد را به خانه على مى‏كشاند،

و درد فقر، على را به دستان تواناى محمد مى‏سپارد،

گل لبخند محمد، بهار خانه على است،

و تبسم شیرین على، همه لذت صحن و سراى محمد.

كلام خدا، جان محمد را مى‏لرزاند،

و سخن محمد، دل على را از جا مى‏كند.

قدمهاى سست كه محمد را وا مى‏نهند، دست محكم على به یاریش برمى‏خیزد، و دست على كه بسته مى‏شود، تنها قدمهاى محمد است كه او را آرام مى‏كند.

زخمهاى جسم محمد، روح على را مى‏آزارد،

و خستگى تن على بر شانه‏هاى محمد سنگینى مى‏كند.

بستر خالى محمد را، ارادت على پر مى‏كند،

و دل دریایى على را، لطف محمد فرامى‏گیرد.

تنهایى محمد، با همراهى على جمع مى‏شود،

و سكوت على، با نام محمد معنا مى‏یابد.

سیادت سپاه محمد، به حضور گرم على است،

و بودن على، بهانه‏اى است براى هم نفس شدن با محمد.

شمشیر على بالا كه مى‏رود؛ جبرئیل در گوش محمد آواى «لافتى إلاّ على» سر مى‏دهد، و توان على متجلى كه مى‏شود؛ زبان محمد به حمد خدا گشوده مى‏گردد.

در سفر آسمانى محمد ـ آنگاه كه فرشته بزرگ خدا تاب رفتن با او را نمى‏آورد ـ على به استقبالش مى‏آید،

و در سفرهاى دور و نزدیك على نیز، دیدگان محمد، مهربان‏ترین منتظران اویند.

عجبا كه این دو مرد، شیفته یك زن‏اند،

و او كسى جز فاطمه نیست.

فاطمه، دختر محمد است و همسر على.

فاطمه، جارى كوثر است در وجود محمد.

فاطمه، شیرینى زمزم است به كام على.

موقف حج محمد، سعى على است.

و صفاى مشعر على، عرفات محمد.

محمد خودِ خود علم است،

محمد عینِ عین عشق است،

محمد حقِ حق عرفان است،

و على نیز علم است و عشق است و عرفان.

و این همه یكرنگى را، غدیر، این پایگاه پر بركت همه تاریخ، با صد زبان در جاى جاى هستى، بلند بلند فریاد مى‏كند «او آخرین شاهد عادل صمیمیت این دو است وقتى دستهاشان چون سرنوشتشان به هم گره مى‏خورد».

«من كنت مولاه فهذا على مولاه‏»

همین !!!!!

زت زیاد ....... یاحق.

...


 

آیا تا به حال به گنجایش دلت فكر كرده‏اى؟ پا داده بخواهى وسعت دلت را اندازه بگیرى؟

راستى، دلت گنجایش چه چیزهایى را دارد. عشق؟ نفرت؟ كینه؟ حسد؟ مهربانى؟ ...

ما واقعا نمى‏دانیم چه چیزهایى در دل تو جاى گرفته و جاى مى‏گیرد اما مى‏توانیم به تو شاخص بدهیم. این شاخص‏ها مى‏تواند كمكت بكند تا گنجایش و وسعت دلت را اندازه بگیرى. براى رسیدن به جواب كافى است به تمام سؤالات از ته دل جواب بدهى سپس برگردى و جواب‏هایت را مرور كنى. همین.

1ـ آیا فكر مى‏كنى تا به حال به جز شاعران و نویسندگان، كسى گنجایش دلش را اندازه گرفته است؟

2ـ آیا واقعا دل شكستنى است؟

3ـ آیا شكست در دلت خوب جاى مى‏گیرد؟

4ـ آیا در دلت عشق جاى بیشترى مى‏خواهد یا نان؟

5ـ آیا در دلت خود را مى‏بخشى؟ دیگران را چطور؟

6ـ آیا در دلت نورى مى‏بینى؟ یا پرتویى؟ آرزو داشته‏اى نور دلت فروزان باقى بماند؟

7ـ شده به دلیل شكست در زندگى، از سر حماقت، در دل به فكر خودكشى افتاده باشى؟ یا از شكست‏ها و اشتباهات بیش از موفقیت‏ها درس آموخته‏اى؟

8ـ آیا در دل آرزو نكرده‏اى نمونه‏اى از انسان‏هاى متعالى باشى؟

9ـ آیا در دل آرزو مى‏كنى هر روز خدمتى به همنوعى بكنى كه او از عهده جبرانش برنیاید؟

10ـ آیا در دل نخواسته‏اى چنان كار و تلاش كنى كه گویى نیازى به پول آن ندارى؟

11ـ آیا در دل آرزو نكرده‏اى چنان به اطرافیانت عشق بورزى كه گویى هرگز از طرف آنها مورد بى‏مهرى واقع نشده‏اى؟

12ـ آیا پیوسته آرزو مى‏كنى پرتو هدایت در دلت شعله‏ور و ضمیرت از فروغ مهر و محبت روشن باشد؟

13ـ آیا توانسته‏اى نهال «نگاه به آینده» را در دلت بنشانى؟

14ـ فكر مى‏كنى بتوانى بار مصیبت‏هاى زندگى را با بردبارى در دلت جاى دهى؟

15ـ راستى، آیا در دل هرگز خدا را براى خرما خواسته‏اى؟

16ـ فكر مى‏كنى بتوانى «دروغگویى» و «دورویى» را در طبقه فوقانى دلت جاى دهى؟

17ـ فكر مى‏كنى روزى برسد كه بتوانى قشنگ‏ترین حس‏هاى زندگى را در دلت بكارى؟

18ـ آیا در دلت درد مشترك هم دارى؟ مثلاً درد مشترك با بقیه، بقیه آدم‏ها.

19ـ آیا براى درد دل كردن به دلت رجوع مى‏كنى یا به خانواده؟ یا كه اصلاً به غریبه‏ها اعتماد دارى و سفره دلت را پیش آنها پهن مى‏كنى؟

20ـ تا حالا پا داده دلت را مصفا به واژه «صفا» كنى؟

21ـ آیا قصور مقصر را مدام در دل ملامت مى‏كنى یا او را مى‏بخشى؟

22ـ آیا در دلت طبقه‏اى را اختصاص به «امید» داده‏اى، «امید» براى پیوند و یگانگى با «آرزو»ها؟

23ـ آیا هرگز خبرى كه دانى دلى را بیازارد را در دل خاموش داشته‏اى؟

24ـ آیا در دل مى‏بخشى و منت نمى‏نهى یا مى‏بخشى و منت مى‏نهى؟

آرى، تو مى‏توانى با استفاده از این سؤالات و شاخص‏ها، و دیگر سؤالاتى كه مى‏توانى خودت مطرح كنى، وسعت و گنجایش دلت را اندازه بگیرى به شرط اینكه با خودت صادق باشى و به شرط اینكه بدانى واقعیت خم شدنى است اما شكستنى نیست.

راستی دل دریایی سیری چند ؟!!!!!!

همین !!!!!!

زت زیاد ........ یا حق.

...


ايستگاه آخر !!!!!!!!

روزهاى تعطيل، برنامه من اين است: رفتن به كوه، رفتن به قبرستان، رفتن به سينما. براى شما شايد رفتن به كوه و سينما طبيعى به نظر برسد، امّا رفتن به قبرستان، آن هم وقتى قبلش رفته‏اى كوه و بعدش مى‏خواهى بروى سينما شايد كمى دور از ذهن باشد. خودم هم تا چند وقت پيش، متوجه اين مطلب نبودم؛ امّا ناگهان متوجه شدم كه روزهاى تعطيل، كارم شده همين و حتّى اگر شده كوه و سينما نروم، قبرستان را بايد حتماً بروم. حسى عجيب مرا به قبرستان مى‏كشاند. دوست دارم در قبرستان قدم بزنم و فكر كنم. آخرين‏بارى كه به قبرستان رفتم، همان‏طور كه قدم مى‏زدم اين سؤال برايم پيش آمد: چه چيز اين‏قدر مرا به اين‏جا مى‏كشاند؟ و همان لحظه هم جواب در ذهنم خودش را نشان داد: اين‏جا آرامگاه ابدىِ توست، آخرين خانه تو در دنيا؛ براى همين، ناخودآگاه، روحت تو را وادار مى‏كند كه گاه‏گاهى به آخرين ايستگاهِ زندگى‏ات سر بزنى و جالب بودن اين ايستگاه آخر براى تو اين است كه تو هنوز در ايستگاه‏هاى قبلى هستى و جالب‏تر اين‏كه نمى‏دانى چه وقت به اين ايستگاه مى‏رسى و جالب‏ترِ جالب‏تر اين‏كه هر لحظه حتّى همين لحظه كه دارى به رسيدن به ايستگاه آخر فكر مى‏كنى ممكن است به آن برسى و بشوى جزو همين خفتگانى كه اين‏قدر بى‏خيال پا بر روىِ آرامگاهشان مى‏گذارى.

فكر كردن به همين چيز و چيزهاى زياد ديگر است كه مرا به «ايستگاه آخر» مى‏كشاند. وقتى در قبرستان قدم مى‏زنم، احساس مى‏كنم زندگى و مشكلاتش چه‏قدر ساده و ممكن است. ياد آدم‏هايى مى‏افتم كه به ديگران ظلم مى‏كنند و از خودم مى‏پرسم: يعنى آنها فكر مى‏كنند هميشه در اين دنيا زندگى مى‏كنند؟ آيا فكر نمى‏كنند ممكن است روزى بميرند؟ اگر مى‏دانند پس چرا اين‏قدر در ظلم كردن اصرار دارند؟

آيا اگر قرار است آدم يك روز اين سفر كوتاه را تمام كند، بهتر نيست در مسير اين سفر با همسفران، مهربان‏تر باشد؟ آيا اين زندگى كوتاه، ارزش اين همه هياهو، اين همه بيداد و اين همه دور شدن از فطرت را دارد؟ و ...

البته بيشتر از هر چيز ياد كسانى كه از دست من ناراحت شده‏اند مى‏افتم. تك‏تك سنگ قبرهايى را كه از زير پايم مى‏گذرند، سنگ قبر خودم مى‏دانم. يك روز هم تنها نشانى كه از من باقى مى‏ماند، همين يك تكه سنگ است. نوشته روى يكى از اين سنگ‏ها آدم را تكان مى‏دهد:

این جا آقا ..... آرمیده است.

اين‏جا بانو ... آرميده است.

با خودم مى‏گويم هر لحظه امكان اين‏كه به ايستگاه آخر رسيده باشم هست. بايد زودتر بروم دل كسانى كه آنها را اذيّت كرده‏ام به دست بياورم. دوست دارم «پاك» از دنيا كوچ كنم، نه به خاطر اين‏كه پشت‏سرم بگويند: آدم خوبى بود نه، ذاتم، تمام ذرّات وجودم، خواهان پاك بودن و خوب بودن است. بدترين زجر براى من اين است كه ببينم روحم دارد كم‏كم به دروغ گفتن تمايل پيدا مى‏كند، و براى آن توجيه مى‏تراشد. چه‏قدر سخت است وقتى دروغ مى‏گويى و طرف مقابلت به تو اعتماد مى‏كند. آيا بايد سزاى اعتماد او را به اين شكل داد؟ و آيا دروغ، توهين به خود ما نيست؟

ما داريم عملاً به خودمان ثابت مى‏كنيم كه تو آدم قابل اعتمادى نيستى، تو ارزش اين‏كه يك انسانى مثل تو به تو اعتماد كند، ندارى. چه‏قدر سخت است وقتى اعضاى يك پيكر، به‏هم اعتماد نداشته باشند. اصلاً وقتى به دروغ فكر مى‏كنم، بدترين جنبه آن برايم اين است كه وقايع را در ذهن طرفِ مقابل، دروغ طراحى كردن خيلى زشت و دور از انصاف است. چرا بايد فردى به خاطر بيمار بودن روح من، ذهنش آلوده اين تصور غلط شود؟ و فطرت من مى‏گويد كه هيچ انسانى حق ندارد حقيقت را تغيير بدهد و در آن، تصرف كند و ديگر انسان‏ها را وادار كند كه تصورى برخلاف حقيقت داشته باشند.

خوش به حال بچّه‏ها كه دروغ گفتن بلد نيستند و واى به حال بزرگ‏ترها كه دروغ گفتن را خيلى راحت به اين فطرت‏هاى پاك ياد مى‏دهند و حتّى آنها را به خاطر راستگو بودنشان تنبيه مى‏كنند.

از دروغ كه مى‏گذرم، ياد غيبت مى‏افتم كه دورى از آن سخت‏تر از اوّلى است. اوّلى بيشتر تحت كنترل توست، مى‏توانى اراده كنى و دروغ نگويى؛ امّا غيبت، يك گناهِ اشتراكى با ديگران است. گاهى اوقات ما غيبت مى‏كنيم كه مى‏شود با تمرين، جلوىِ اين عمل را گرفت؛ امّا گاهى اوقات، ديگران تو را در گناه خودشان شريك مى‏كنند و به نظر من گناه كسى كه ديگرى را در اين عملِ دور از انسانيّت تشويق مى‏كند، بسيار بسيار بيشتر است. اصلاً همين كسانى كه به غيبت گوش مى‏كنند، باعث مى‏شوند كه غيبت‏كننده با ذوق و شوق بيشتر، پياز داغ ماجرا را زياد كند.

چه‏قدر ناعادلانه است وقتى دارند بدگويى يك آدم را مى‏كنند و او حضور ندارد تا از خودش دفاع كند. چه‏قدر منافقانه است كه دارند بدگويى يك آدم را مى‏كنند و لحظاتى بعد با لبخندى دوستانه با او روبه‏رو مى‏شوند. چه‏قدر قساوت قلب مى‏خواهد آدم پشت‏سر كسى حرف بزند و او بى‏خيال، آن سوتر، به آدم حسن‏نيّت داشته باشد.

چه‏قدر بد است وقتى با كسى صميمانه سخن مى‏گويى و او با شور و حرارت به تو پاسخ مى‏گويد، غافل از سخنانى كه پشت‏سر او زده‏اى.

اكثر انسان‏ها خيلى دهان‏بين هستند. خيلى كم پيدا مى‏شود انسانِ با وجدانى كه به حرف ديگران در مورد شخصى اعتنا نكند، تا براى خودش ثابت شود. اكثر ما براى شناخت ديگران، به حرف‏هايى كه مردم پشت‏سرشان مى‏زنند (و اغلب آنها از روى حسادت و كينه و خودخواهى و خرده‏حساب شخصى است و ...) اكتفا مى‏كنيم. اگر به اين مسئله فكر كنيم، بيش از پيش، درك مى‏كنيم كه چرا اين‏قدر بزرگان ما غيبت كردن را مذمّت كرده‏اند.

غيبت، راحت‏ترين سلاحى است كه اشخاصِ فرومايه به دست مى‏گيرند تا با تخريب شخصيّت ديگرى، به ديگران ثابت كنند كه خود آنها عارى از خطا و اشتباه‏اند و در ضمن، حقارتِ درونى خويش را تسكينى موقّت ببخشند و ... .

به «ايستگاه آخر» كه مى‏آيم مدام ياد اين گناهان بزرگ و ديگر گناهانم مى‏افتم و وجدانم را محاكمه مى‏كنم.

بين قبرها قدم مى‏زنم و مى‏دانم چه‏قدر فرصتم كوتاه است. مى‏دانم سرنوشت كسى را كه دارند با تابوت از در قبرستان داخل مى‏آورند، چه‏قدر با سرنوشت من يكى است. انگار خود منم كه در آن تابوت خفته‏ام. مى‏دانم امروز با پاى خودم به اين‏جا آمده‏ام و روز ديگر، ناتوان‏تر از اينم كه با پاهاى خودم به ايستگاه آخر بيايم. فرصت كمى دارم. هر روز ممكن است اين فرصت كم، از من گرفته شود. بايد يك برنامه‏ريزى درست و حسابى براى زندگى كوتاهم داشته باشم. دوست ندارم در بيهوده بودن بميرم. بايد روى ديوارهاى جهانى كه در آن به اندازه توقّفِ بين راه مسافران يك اتوبوس براى صرف ناهار فرصت است، يك يادگارى بنويسم و بگذرم ... .

بين قبرها راه مى‏روم و فكر مى‏كنم و لحظاتى بعد، وقتى پا از قبرستان بيرون مى‏گذارم، احساس مى‏كنم تازه متولّد شده‏ام، گذشته‏اى نداشته‏ام و بايد خوب بودن را در ايستگاه اوّل آغاز كنم.

همین!!!!!

زت زیاد ...... یاحق.

...


 

دوباره سلام. دوباره اشك. دوباره مرگ را نازكشيدن. دوباره...

كاش اينجا بودى. همين جا؛ زير همين سقف. رو در رو. مثل آن وقتها كه پدربزرگ مى‏نشست و در جنب و جوش ما گم مى‏شد.

اينجا هوا بارانى است. شايد باران... شايد برف... شايد هيچ كدام. اگر برف باشد، بهتر است. باران، وقتى به زمين مى‏رسد، همه جا را فقط خيس مى‏كند؛ همين. برف اما رنگ و بوى زمين را عوض مى‏كند. برف، جاى پاى آدمها را نگه مى‏دارد؛ زود آنها را فراموش نمى‏كند.

از برف و باران بگذريم. چه كار مى‏كنى با تنهايى، با غريبى، با بى‏وفايى‏هاى ما؟ راستى چرا دائم از اين شهر به آن شهر مى‏روى؟ نگران نامه‏هايم نيستم كه مبادا به دستت نرسد؛ مى‏دانم نامه‏هايى كه نشانى‏شان توى پاكت، بعد از سلام نوشته شده باشد، حتما ـ و خيلى زود ـ چشمهاى تو را زيارت خواهند كرد. اما دلم مى‏خواهد بدانم چرا يك جا نمى‏مانى؟ يك روز مى‏گويند مكه‏اى، يك روز خبر مى‏آورند كه در مدينه ديده شده‏اى، يك روز كربلايى‏ها را ذوق‏زده مى‏كنى. يك روز بوى تو را كه در مسجد كوچك و قديمى محله جا مانده بود، شناسايى مى‏كنند. فكر مى‏كردم فقط ما آرام نداريم. گويا تو از ما ناآرامترى.

نمى‏خواهم گلايه كنم، چون اصلاً دل و دماغ اين كار را ندارم، ولى باور كن به ما خيلى سخت مى‏گذرد. سخت نيست بى‏تو در ميان دشمنان تو بودن؟ سخت نيست ناز هر نازيبايى را كشيدن و پاى هر علف هرزه‏اى، جوى عمر بستن!؟ سخت نيست تبديل عروسى‏ها به عزا، فقط به جرم اين كه جوانهاى ما، نشانى شادى را از غم گرفته‏اند و فقط به اين اتّهام كه در راه مدرسه به گداى شهر سلام نگفته‏اند؛ سخت نيست تنها راه گريه كه از گلوى ما مى‏گذشت، به فرمان بغض بسته باشد؟ آخر چقدر تنهايى؟ چقدر دلتنگى؟ چقدر جمعه‏هاى دلگير؟ چقدر خنديدن به روى آنان كه گريه تو را نمى‏شناسند و عكس سياه و سفيد خود را در اشك رنگين تو نمى‏بينند؟

ديروز براى خريد كفش به بازار رفتم. چها كه نديدم! مردى فرياد مى‏زد: «بياييد! بياييد! از اين انگورهاى من كه با حبه‏اى شما را به معراج بى‏عارى مى‏برد، بخريد، بخوريد و بنوشيد.» يكى دستهايش را به هم مى‏زد و كتابهايش را به رخ ما مى‏كشيد و مى‏گفت: «دست خالى نرويد!" بخريد و بخوانيد كتابهاى مرا كه هر برگ آن صحنه صد عشق كاغذى است» يكى را خريدم و دوبار نه سه بار، خواندم. راست مى‏گفت بيچاره! پر بود از عشقهايى كه يخهاى قطب جمود را شرمنده مى‏كرد. كفش را فراموش كردم. يك هديه براى تو خريدم. نمى‏گويم چه خريدم. ولى به فروشنده آن گفتم: اگر نپسنديد، پس مى‏آورم. گفت: از قول من به او بگو: «اگر اين را نپسندى بايد به دوستانى در مريخ، اميد ببندى. ما زمينى هستيم و هديه‏هاى زمينيان، بيش از اين نمى‏تواند بود.» آن هديه بى‏ارج و مجد را در كاغذهاى همان كتاب پيچيدم. چون مى‏دانم براى پاره كردن آن كاغذهاى كاهى هم كه شده، نگاهى به هديه من خواهى كرد.

مى‏خواهى دو سه سطرى هم از حال ما بدانى؟ اقبال گم شده است. مستى، ذوقى ندارد. باده‏هاى جام خوشايندى، همه آبگونند. بى‏طعم و بى‏بو. آنقدر قلب و دغل فراوان شده است كه گويى روز داورى از باور مردم قهر كرده است. بعضى هنوز چشم به راه معجزه بخت‏اند و شانس مى‏پرستند. همه اتفاقات مهم زندگى ما، در خانه سالمندان مى‏گذرد. اين را هم بگويم كه جديدا مرگ خيلى خوش سليقه شده است. نمى‏دانى چه نازى مى‏كند. هميشه ديرتر از اجل مى‏رسد و زودتر از آرزوها. در شهرى كه ما زندگى مى‏كنيم بچه‏ها را از روى رنگ لباسهايشان مى‏شناسند و جوانها را از خيابانى كه در آن بالا و پايين مى‏روند. اين جا همه دست به كار شده‏اند كه روى عكس تو، آگهى‏هاى تبليغاتى بچسبانند.

ديوارهاى شهر، همگى برگهاى يك كتاب‏اند: خودآموز خودكشى. من نديدم فيلمى كه زنگ آن را براى تو ـ يا حتى من ـ به صدا درآورده باشند. اين جا همه در جنب و جوش‏اند، كه تو را فراموش كنند؛ باز هم نمى‏خواهى بيايى؟

همین!!!!!

زت زیاد ....... یاحق.

...


 

سلام بر ماه خجسته جان

سلام بر ماهى كه روزها بر آن فخر نفروشند و سرافرازى نكنند; ماه سرافرازى روح و خاكسارى تن، ماه دست‏هاى خواهش بر آستان نيايش، ماه گام‏هاى به عاشقى رهسپار، ماه چشم‏هاى اشك بر پيشگاه خشيت‏خدا، ماه «خدايا!»، ماه دهان‏هاى آه و لب‏هاى زمزمه دوست دوست، ماه آوازهاى زخمى زارى.

سلام بر ماه صبورى مؤمنان و ماه مؤمنان صبور، ماه راز و نماز، ماه حاجات و مناجات، ماه يقين، ماه كتاب مبين. سلام بر ماه شور شوكت ايمان و روح رحمت رحمان. سلام بر خجسته جان، سلام بر رمضان.

الهى! به پيشواز اين خجستگى، ديدار تو را چون اشك بر سر مژگان ايستاده‏ايم و دل به مهر مهربان رمضان داده‏ايم. خدايا! در اين روز، روزه مرا روزه روزه داران راستين كن و بيدارى مرا، بيدارى بيداران راستين، و از خواب بى‏خبران بيدارم كن. در اين روز، بدكارى‏ام را بر من ببخش اى خداوندگار جهانيان و از من درگذر اى آمرزگار بدكاران. 

رمضان، ماه ميعاد است و گاه ياد: ميعاد با معبود و گاه حضور در هميشه نور; ماه گذشتن و رسيدن: گذشتن از خويش و رسيدن به خويش، ماه شكيبايى تن و شادمانى جان.

الهى ! روزه، راز خاكسارى بر آستان كبريايى توست; اگر تو، به پاداش اين خاكسارى، جان ما را به رفعتگاه مهربانى‏ات برنيارى، پناهخواه كه باشم و ايمنى جوى كدام آستانه شوم؟

الهى! اين طاعت كوچك هم نشان شرمندگى من است و هم راز عزت و شوكتم: شرمسارى آنكه بر درگاه تو عبادتى نياورده‏ام كه شايان والايى و سزاوار جبروت بى‏انتهاى تو باشد، و شوكت آنكه مرا اين سان آسان اذن فرموده‏اى كه در بار عام مهرورزى و عنايتت در آيم.

الهى! مهربانى كن بر ما كه خواستاران صادق توييم و از در عنايت و احسان درآ. كه ديرى است تا بر خاك بندگى مخلصانه پا فرسوده‏ايم و جان عاشق به پيش تو آورده‏ايم.

الهى! اگر مهر نورزى، در غربتم و اگر احسان نفرمائى، در اندوه و حسرتم، اى خداوندگار مهرورزى بى‏پايان.

همین !!!!!

زت زیاد ........ یا حق.

...


برسد به دست .......

ببخشيد! شما محبوب مرا نديده‏ايد؟

سلام .

خوبى؟ ... خسته‏ام از خوبيم و جز دورى تو ملالى نيست‏ .

خسته‏ام از نامه‏هاى اينجا هوا خوبست و ...

 يا خبرت دهم، زینب امسال میره کلاس چهارم ...

عادت كرده‏ايم كه بگوييم منتظريم . عادت كرده‏ايم بعد از هر صلواتمان بگوييم: ... و عجل فرجهم يا اين‏كه بعد از هر نماز دعاى فرج را بخوانيم . حتى از روى عادت براى سلامتى امام زمان (عج) صلوات نذر مى‏كنيم . به نبودنش، به نيامدنش، به انتظارمان عادت كرده‏ايم .

آن‏قدر در اين آخرالزمان در فتنه غرق شده‏ايم كه يادمان رفته مدينه فاضله يعنى چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر يك قتل، يك تصادف مرگبار يا يك سرقت را بشنويم . مثل اين‏كه اگر پنج‏شنبه‏ها منتظر نباشيم، يكى از كارهاى روزمره‏مان را انجام نداده‏ايم .یا اینکه اگر سه شنبه ها نریم جمکران اون هفته مون هفته نیست.  يا فكر مى‏كنيم اگر صبحهاى جمعه در مراسم دعاى ندبه شركت نكنيم، از دوستانمان عقب مانده‏ايم . آخرين بارى كه صبح جمعه بيدار شديم و از اين‏كه «او» نيامده بود، دلمان گرفت; كى بود؟ عزيزى مى‏گفت: «خيلى وقتها منتظريم . منتظر تلفن كسى كه دوستش داريم، يا نامه‏اى كه بايد مى‏رسيده و نرسيده; يا كسى كه بايد مى‏آمده . چندبار از اين دست انتظارها براى آن كسى كه مدعى انتظارش هستيم، داشته‏ايم؟ ... يك جاى كار مى‏لنگد .» راست مى‏گفت . يك جاى كار مى‏لنگد ...

چند روز قبل، مرد نابينايى را ديدم كه كنار خيابان ايستاده بود . نه به ماشينهايى كه برايش بوق مى‏زدند توجه مى‏كرد، نه به آدمهايى كه مدام به او تنه مى‏زدند . پسركى كنارش ايستاد . زير گوش پيرمرد چيزى گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد . و بعد، پسرك با نرمى زير بازوى پيرمرد را گرفت تا او را از خيابان بگذراند . به وسط خيابان كه رسيده بودند، ديدم لبهاى پسرك مدام تكان مى‏خورد و بر لبهاى پيرمرد هم لبخندى نشسته . خيابان شلوغ بود و چند دقيقه‏اى طول كشيد تا از عرض آن گذشتند . و در اين مدت پيرمرد و پسرك جوان با هم صحبت مى‏كردند و مى‏خنديدند . به سمت ديگر خيابان كه رسيدند، پيرمرد دست پسر را از بازويش جدا كرد و به سرعت‏به سمت لبهايش برد و بوسيد ... پسرك مات و مبهوت به پيرمرد كه عصازنان دور مى‏شد، خيره شده بود ...

من هم مات شده بودم . پس از چند لحظه‏اى كه به جاى خالى پيرمرد خيره شده بودم، به خودم آمدم . صداى بوق ماشينها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنياى بى‏رحم اين زمانه، پيرمردى دست عاطفه فراموش شده بشرى را بوسيده، دست كمك به همنوع، دست بنى‏آدم اعضاى يكديگرند را ...

مى‏بينى چقدر در آخرالزمان غرق شده‏ايم؟ از اين روزهاى روز مرگى، از روزهايى كه با ديروز و فردايمان تفاوتى ندارند، خسته‏ام ...

چند وقت قبل - جايت‏خالى - ميهمان امام رضا (ع) بودم . يكى از شبها، با حال و هواى غريبى، گيج و منگ، تن به سينه سرد ديوار داده، به ضريح چشم دوخته بودم . دخترى كنارم نشسته بود . چادرش را تا روى صورت كشيده بود و با خود زمزمه مى‏كرد: «يا وجيها عندالله، اشفع لنا عندالله‏» يك‏نفر بلندبلند صلوات مى‏فرستاد و كسى آن طرف‏تر خوابيده بود ... از سمت ديگر ضريح، حدود 20 جوان، در حالى كه هر كدام گل سرخى در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضريح حركت مى‏كردند، يكصدا شروع به خواندن كردند:

اى خداى من اومدم دعا كنم

از ته دلم تو رو صدا كنم

اى خدا منم دارم در مى‏زنم

يه شب اومدم به تو سر بزنم ...

با همين نواى دلنشين تا نزديك ضريح آمدند و ايستادند; دست‏بر سينه و سرشار از حس احترام:

... اومدم امشبو منت‏بكشم

چه كنم، خيلى خجالت مى‏كشم

هميشه كرامت از بزرگ‏تر است

پيش تو دست پر اومدن خطاست .

همه آدمها مى‏گريستند، همه آنهايى كه خواب بودند و يا بيدار ...

تضرع عاشقانه‏شان كه به پايان رسيد، گلهايشان را به ضريح هديه دادند و رو به قبله، با دستانى سوى آسمان رفته، نشستند: اللهم كن لوليك الحجة‏بن الحسن ...

نمى‏دانم چرا نام زيبايش، گونه‏هايم را نيلوفرى كرد ... دعاى فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضى غريب شروع به زمزمه كردند:

اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتى ياد ما هم باش!

نجف رفتى، كاظمين رفتى، كربلا رفتى، ياد ما هم باش! آخ که چقدر دلم کربلا میخواد.

مدينه رفتى به پابوس قبر پيغمبر، مادرت زهرا ...

و دور شدند . ناخودآگاه نيم‏خيز شدم . مى‏خواستم دنبالشان بروم، بگويم: ببخشيد آقاى محترم! شما يك مرد ميانسال را نديديد؟ مى‏گويند نشانش يك خال هاشمى است و يك شال سبز . شنيده‏ام مانند جدش، يتيمان را از محبت‏سيراب مى‏كند و همچون سيدالشهدا، مظلومان را از عدالت . همانى كه همه آدمها، همه اديان، موعود مى‏نامندش ...

ببخشيد ! شما محبوب مرا نديده‏ايد؟

همین!!!!!

زت زیاد ....... یا حق.

...


يك قطره اشك بهانه‌ای برای هدايت

به نقل از حضرت آيت الله العظمی بهجت:
در نزديكی نجف اشرف در محل تلاقی دو رودخانه فرات و دجله، آباديی است به نام «مصيب» كه مردی شيعه برای زيارت مولای متقيان اميرالمؤمنين از آنجا عبور می‌كرد و مردی از اهل سنت كه در سر راه مرد شيعه خانه داشت همواره هنگام رفت و آمد او چون می‌دانست وی به زيارت حضرت علی (ع) می‌رود او را مسخره می‌كرد. حتی يك بار به ساحت مقدس آقا جسارت كرد و مرد شيعه خيلی ناراحت شد. چون خدمت آقا مشرف شد خيلی بی تابی كرد و ناله زد كه: تو می‌دانی اين مخالف چه می‌كند. آن شب آقا را در خواب ديد و شكايت كرد. آقا فرمود: او بر ما حقی دارد كه هر چه بكند در دنيا نمی‌توانيم او را كيفر دهيم. شيعه می‌گويد، عرض كردم آری لابد به خاطر آن جسارت‌هايی كه می‌كند برشما حقی پيدا كرده است؟ حضرت فرمودند: او روزی در محل تلاقی آب فرات و دجله نشسته بود و به فرات نگاه می‌كرد، ناگهان جريان كربلا و منع آب از حضرت سيدالشهداء(ع) به خاطرش افتاد و پيش خود گفت: عمر بن سعد كار خوبی نكرد كه اينها را تشنه كشت، خوب بود به آنها آب می‌داد و بعد همه را می‌كشت و ناراحت شد و يك قطره اشك از چشم او ريخت، از اين جهت بر ما حقی پيدا كرد كه نمی‌توانيم او را جزا دهيم. آن مرد شيعه می‌گويد: از خواب بيدار شدم. چون به محل برگشتم، سر راه آن سنّی با من برخورد و با تمسخر گفت: آقا را ديدی و از طرف ما پيام رساندی؟ مرد شيعه گفت: آری پيام را رساندم و پيامی دارم. او خنديد و گفت: بگو چيست؟ مرد شيعه جريان را تا آخر تعريف كرد. وقتی رسيد به فرمايش امام (ع) كه وی به آب نگاهی كرد و به ياد كربلا افتاد ...مرد سنی تا شنيد سر به زير افكند و كمی به فكر فرو رفت و گفت: خدايا، در آن زمان هيچ كس نبود و من اين را به كسی نگفته بودم. آقا از كجا فهميد. بلافاصله گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله و ان عليا امير المؤمنين ولی الله و وصی رسول الله» و شيعه شد.
(به نقل از كتاب «برگی از دفتر آفتاب»)
همین !!!!!
زت زیاد ...... یا حق.
...


نزديکترين نقطه به خــــــــــــدا

نزدیکترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست . نزدیکترین مکان به خدا نزدیکترین لحظه به اوست .

وقتی حضورش را درست توی دلت حس می کنی ، آنقدر نزدیک که نفست از شوق و التهاب بند می آید .

آنقدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست . تجربه ای که باید طعمش را چشید .

اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی ، درست همان جا که دلت سخت می خواهد با او حرف بزند ، همان لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد ، همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت می خواهد تا آخر دنیا ، از ته دل و با کل وجودت اشک شوق شوی و تا آخرین ذره وجود بباری ، نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد ، یا در اوج بزرگترین شادی دلخواسته ات .

می تواند درست همین حالا باشد ، و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیاید همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری .

جایی که دلت برای او تنگ است ، زیباترین لحظه عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه با شکوهی است که با چشم های خودت خدا را می بینی ، درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تو جا شده است .

همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس ، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی .

آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و برگزیده .

و تو همنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و از چه رو از آن تو شده است .

و تو دلت دریایی شده ...

اگر لذت ترک لذت بدانی ........ دگر لذت نفس لذت ندانی

همین !!!!!

زت زیاد ........ یا حق.

...


 

HydroForum? Group

دلم هوای نوشتن کرده بود امشب . چند کاغذ و يک قلم و کرور کرور دل دريايی برای نوشتن .

خوب حالا برای کی بنويسم ؟!!

تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی برايش ببرد ؟

يادم آمد

آدم برای خدا چيز که بنويسد و بگذارد زير فرش خدا خودش برميدارد !!

پر شدم از شوق برای نوشتن ، دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی بر روی کاغذ .

نوشتم :

سلام محبوب من !

دوستت دارم خودت می دانی ، چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ، صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را می وزانی بينشان آدم حالی به حالی می شود .

هيچ دلبری نميتواند مثل تو همين اول صبح دل آدم را اينطوری ببرد .

خورشيد هم ناز ميکند مثل خودت ، آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت و داغش می کند با پنجه هايش ، تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی بعد هم دريايی !!!

معشوق صبور من ، ميفهمم که شبها وقتی غرق خواب می شوم به پيشم می آيی ، دستت را حس می کنم که روی پيشانيم دانه های شبنم می کارد ، رد بوسه ات ميسوزاند لبم را تا صبح ، مثل آتش داغ ، مثل آب شفاف .

اگر تو نبودی « تو » معنی نداشت ، تو تمام « توی » منی . اگر می بينی چشمم به در می ماند نه اينکه يادم رفته «تو» هستی  که می دانم هستی در کنارم ، منتظرم کسی بيايد و ببيند ، چقدر «تو» هستی و برود و بگويد کسی نيايد.

معبود من ، اگر ديدی آن روزها کسی در کنارم بود خودت ميدانی و می فهمی که به يقين تکه ای از «تو» را با خود داشت که رهايش نکردم ، مگر نه اينکه «تو» همان زيبايی هستی !!!

مطلوب من ، سرم را گاهی بگير بين بازوانت ، نکند يادت برود که سخت نيازمند تو هستم، من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی ، تو بايد مرا باور کنی ، تو خيلی خوبی !

برای کسی که دوستت دارد و برای کسی که يادش رفته که دوستت دارد .

مهربان من ، ميشود از اين به بعد برايت بنويسم ؟ چرا نشود ، راستی يادت نرود ، آن « تويي» که ميگفتم تکه از تو را داشت .

چون ميدانی : گاهی حس ميکنم خود تو خيلی بزرگی ، برای اينکه دوستت داشته باشم ، يک توی کوچکتر را به من داده بودی تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو .

نامه ام را تا کردم و سراندم زير فرش ، کاش جوابش را بدهد ، ندهد هم ميدانم که می خواند.

چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد !!!!

همين !!!

زت زياد ..... يا حق.  

...


 

هميشه مي ترسم!

"من مي ترسم. خيلي مي ترسم. يك عمر مي توان سخن از زلف يار گفت. ولي اگر يك عمر زلف مشكين يار را ستودي و بعد يك عمر، يار از در درآمد موطلايي، آن وقت چه؟ كسي به شما تضميني داده؟ به من كه كسي تضميني نداده. همين ترس دارد. فرض كن يك عمر چشم به در دوختي تا بيايد، از كجا معلوم كه جگر داشته باشي آمدنش را ببيني؟ اگر بعد از سالها يك نفر از بغل دستت گفت من اينجا هستم، جگرش را داري نگاه كني؟ باشد. من هم با شما همصدا، من هم بعد صلوات هايم دعا مي كنم بيايد.
انتظار است ديگر. شيعه ايم، رسم شيعگي است دل با امام داشتن. اما اگر امام آمد و دلت را انداخت پيشت و گفت: من از اين چغندرها لازم ندارم، چه؟ بدتر، اگر گفتند: دل تو اينجا نيامده، برو ببين به كدام نشاني فرستاده اي، چه؟
من هميشه ترسم از همين چيزها است كه يك بار كه مي گويم يا مهدي(ع)، بغل دستيم بزند به دستم و بگويد:"چه كار داري؟" آن وقت چه بگويم؟ جگرش را از كجا بياورم؟
به خدا از كَرَمش است كه نمي آيد. به من كَرَم مي كند. خدايا! تو را قسم مي دهم، نمي دانم به چه، ولي قسمت مي دهم به هرچه، به همه چه. قسمت مي دهم كه اول آقا را برسان، بعد از اينكه عُرضه و جگرش را دادي."

همين !!!!

زت زياد ...... يا حق.

...


 

بسم رب الشهدا

سلام .راستش خيلی با خودم کلنجار رفتم تا ننويسم.ولی احساس کردم که بايد نوشت تا همه بدانند و فکر کنند و تصميم بگيرند.

آنچه ميخوانيد فرقهايی است که بنده پس از مدتها تامل و مشورت بين "حسين "  و" حوسين"  پيدا کردم.حال آنها را ميشمارم تا خدای ناکرده "حوسين" را به جای "حسين(ع)" مظلوم و معصوم ننگريم .چرا که آنوقت " اين ره که تو ميروی به ترکستان است ".

1-اول اينکه "حسين(ع)" يکی بيشتر نيست اما "حوسين" متعدد است يعنی هر مدّاحی برای خودش يک

جور "حوسين" دارد تا آنجا که گفته می شود "حوسين" اين مدّاح از "حوسين" آن مدّاح  بهتر است.

2-" حسين " نماز را ولو در بحبوحه جنگ در اول وقت به پا ميدارد ولی "حوسين" نماز صبح را فدای

 شب بيداری حوسينی خود ميکند.

 3-" حسين " انسان سازی  ميکند و آدم ميخواهد ولو يارانش خود را مصداق "وکلبهم باسط ذراعيه 

بالوصيد" ميدانند اما "حوسين" به يارانش ذکر " من کلب حوسينم" را القا نموده و بيش از اين هيچ!!!!

يعنی اينکه کلب ميخواهد و سگ پرورش ميدهد.

 4-درد " حسين " حفظ دين و شرافت  انسانی است اما تمام مصائب "حوسين" خلاصه ميشود در عطش و سيراب کردن بستگانش.

 5-" حسين " را بايد از مطهری ها و شيخ جعفر شوشتری ها شناخت ولی "حوسين" را ميشود لابلای

 آواز و اشعار نا عالمان و نا عارفان جست و ای بسا اهل دين و معرفت شخصيتی مثل "حوسين" را قبول

 نداشته باشند   يا موهوم و ساخته خيال کج فهمان بپندارند.

6-" حسين " هميشگی است و برای هر لحظه زندگی الگويی کامل است اما "حوسين" فقط ده روز از سال  خودنمايی ميکند و بقيه سال بهانه ايست برای دور هم آيی دوستان قديمی.

7-ياران " حسين " او را بنده خدا ميدانند ولی حوسينيان نعره " حوسين الهی " سر ميدهند.

 8-" حسين " هرگز خود را جای کسی جا نزد اما "حوسين" خود را جای " حسين " جا زده است.

 9-" حسين " تاثير " يا حسين " را منوط به پاکی قلب و خلوص و اطاعت از خدا ميداند اما "حوسين"

 ميگويد :  هر چه ميخواهد دل تنگت بکن  ولی " يا حوسين "فراموش نشود.

 10- دوستان " حسين " ناخودآگاه خون گريه ميکنند اما دوستان " حوسين " خودآگاه خودزنی و مجلس

 گرمی می نمايند و خلاصه اعلی درجات قرب را کثرت کبوديهای سر و سينه ميدانند و بس.

 11-" حسين " را ميشود در همه قلبها جست  ولی " حوسين " مختص گروههای معدودی است که غير

 از خود را فاقد حب اهل بيت می دانند و به طور ادواری دور هم جمع شده و با حرکاتی عجيب و نامأنوس

 وقت گذرانی ميکنند.

12-با معيار " حسين " در هر زمانی ميشود کربلايی و کوفی را شناخت ولی " حوسين " حامل چند اسم و واقعه است و بس ...... آنهم در ظاهر.

13-" حسين " سحرگاهان با ناله های آسمانی خود بر روی سجاده عشق حلقه اتصال شب روز ميشود ولی   "حوسين " سحرها......
(سحر آمدم به کويت به شکار رفته بودی        تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی)!!!!!!

 توضيح :ذکر آخر مجلس بعضی از مجالس حوسينی

14 – " حسين "مشعل دار عقلانيت الهی و عبوديت است اما " حوسين " بسياری از کارهای خود را به

 نام "عشق حوسين " توجيه ميکند و همه مبانی عقلی و شرعی را کنار می نهد و تکليف را از دوش

 حوسينيان بر می دارد .

15-در ظهر عاشورای حسينی فقط صدای " الله اکبر ...حی علی الصلوه "شنيده می شود اما در عاشورای  حوسينی نعره های " حوسين حوسين " به جنگ اذان می آيند.

16-عاصيان به مجالس " حسين " برای توبه و شفاعت ميروند اما در مجالس حوسينی گنه کاران برای

 مجلس داری به نحو دلخواه قدم ميگذارند .

 17-اگر از فقهای دين از مجالس حسينی بپرسيم بدون هيچ شرطی ميگويند: " احسن الاعمال " ..اما اگر از  مجالس حوسينی بپرسيم ميگويند : " اگر وهن دين نباشد!!!! "

 18-حرارتی که از " حسين " در قلبهاست << لن تبرد ابدا >> می باشد اما حرارت حوسينی پس از يک

 شور حوسينی فروكش کرده و مبدل به شب خاطره و تعريف جک و قهقهه می شود.

 19-همت مجالس حسينی کسب معرفت و شعور است ولی تلاش حوسينيان تنظيم بهتر صفها و همسانی  ضربات و بالا و پائين پريدن ها و شدت بيشتر شور.

 20-برای سوزاندن حسينيان موسيقی و آهنگ لازم نيست اما حوسينيها تا سبک نوحه معلوم نشود که

 " پاپ "  است يا چيز ديگر حال خوشی پيدا نمی کنند.

 21-در مجلس حسينی اشک حرف اول را ميزند اما در مجلس حوسينی نعره و فرياد.

 22-" حسين " حسينيت خود را حفظ نمود حتی زير گام اسبها و خنجر کين دشمنان اما " حوسين " زير

 ذره بين  معرفت و امام شناسی  خود را می بازد .

 23-" حسين " هميشه  " حسين " است اما " حوسين " گاهی اوقات " حيسين  " می شود و چه بسا

 " سين " باضافه يک سکسکه  بعدش!!!!!!!!.

 24-" حسين " برای شنوانيدن حرفهايش به چيزی نياز ندارد اما " حوسين " برای جلب توجه بيشتر به

 بوق و کرنا و  طبل و علم و کتل دست می يازد .

 25-" حسين " شخصيتی است جهانی و همه آزادگان او را مقتدای خود ميدانند اما " حوسين " فقط

 موضوعی است برای بعضی از مجالس که نه تنها عمومی نيست بلکه مشروعيت آنها محل اشکال بسياری  از بزرگان است.

 26-در مجالس حسينی غريبه تازه وارد با آشنای قديمی هيچ فرقی ندارد و در يک سطحند اما در مجالس

 حوسينی تازه وارد ها مشکوکند و عجيبند و نبايد در جايگاه قديمی ترها  بايستند.

 27-" حسين " برای حفظ دين جدّش با فرياد رسای << يا سيوف خذينی >> به سوی شهادت شتافت اما  " حوسين "دين را به زير ضربه های کج فهمان می فرستد تا خود بماند.

 28-عاشقان " حسين " خودشان را برای " حسين " می خواهند ولی مريدان درويش مسلک " حوسين"

 او را بهانه ای کرده اند برای خود خواهی ها و هوسهايشان .

 29-آنکه در عاشورای محرم سال 61هجری در کربلا بود " حسين " بود نه " حوسين ".

 30-.................؟؟!

همين !!!!

برگرفته از نشريه طاووس

زت زياد ....... يا حق.

...


 

...............

اون روز هم تقريبا همين احساس الان را داشتم. شايد حدود چند ساعت جلوي همين مونيتور نشستم و با خودم فكر كردم؛ براي شروع و به عنوان اولين مطلب بايد با چي شروع مي كردم؟ چه طوري بايد خودم رو معرفي مي كردم؟... خيلي حساس بودم، خيلي. حتي شايد زيادتر از حد لازم.

... و حالا بعد از ۸۲۰ روز دوباره همون احساس رو دارم. البته شايد نوشته اي كه يك نفر در دو سال و سه ماهگی وبلاگش مي نويسه، ديگه اونقدرها هم مهم نباشه؛ ولي اگه قرار باشه اين نوشته، آخرين نوشته وبلاگش هم باشه، مساله يه خرده فرق ميكنه.
اون روز بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم، به اين نتيجه رسيدم كه بهترين كار اينه كه خيلي صاف و رو راست بيام و بگم كه براي چي اومدم و ميخوام چيكار كنم. همين كار رو كردم و راضي كننده هم بود. بنابراين امروز هم همين رويه رو پيش مي گيرم.

تجربه دو سال و سه ماهگی وبلاگ نوشتن (و البته وبلاگ خوندن!) تجربه شيرين و بزرگي براي من بود. توي اين دنياي مجازي با چيزهايي آشنا شدم كه توي دنياي واقعي خيلي كم ديده بودم. محبت ها و دوستي هاي صادقانه، اون هم بين كساني كه اغلب اصلا همديگه رو نديده بودن؛ شريك شادي و غم هم بودن؛ نصيحت هاي دوستانه؛شوخی های دوستانه؛... . همه اينها درس هايي بود كه از اين جمع ياد گرفتم و همين چيزها هم هست كه كار خداحافظي رو برام سخت ميكنه.

راستش خيلي سعي كردم اين وبلاگ رو سرپا نگه دارم، سعي كردم آهنگ نوشتنم خيلي كند و نامنظم نشه، خدا را شكر تونستم تا حدي هم موفق بشم. ولي ديگه با توجه به وضعيتي كه الان از خودم مي بينم، زياد اميدوار نيستم. براي همين هم ترجيح ميدم قبل از اين كه از روي ناچاري فاصله زماني نوشته ها را كم كم زياد كنم و يك روز هم ديگه قطعش كنم، پرونده اين وبلاگ را در همين پايان دو سالگی  اون ببندم.

در مدت اين دو سال و خورده ، اگر باعث رنجش كسي شدم، اميدوارم به بزرگي خودش منو ببخشه و حلالم كنه. از همه اونايي  هم كه جواب پيام هاي محبت آميزشون رو ندادم (به خصوص در طي اين مدت  اخير) معذرت ميخوام.

در آخر، از همگي خيلي خيلي التماس دعا دارم. انشاالله به بركت دعاي شما، خدا نور رحمت و هدايتش رو بيش از پيش شامل حال اين قلب زنگار گرفته بكنه. انشاالله...

در پناه حق

زت زياد ..... يا حق.

...


 

عيد سعيد فطر بر همـه‎‎ مسـلمـانـان‎ و روزه داران‎ ماه‎ رحمت‎‎ و مغفرت مبارك‎ باد.

...


 

عيد بندگی

ماه مبارك رمضان، ماه پربركتى است كه لحظه‏لحظه آن به سرعت از دست مى‏رود . همه شاهد اين گذشت زمان هستيم و با حسرت به گذشته نگاه مى‏كنيم و اين كه اين ماه پر بركت و سرشار از رحمت و مغفرت مى‏گذرد و ما نمى‏دانيم كه آيا كوله‏بارمان را، از گوهرهاى عبادت پر كرده‏ايم يا نه؟ و نمى‏دانيم كه گناهانمان را، در چشمه زلال رحمت الهى، از وجودمان شسته‏ايم يا نه؟

روزهاى پايانى ماه مبارك رمضان است، بايد تلاش كنيم كه اگر تا كنون، فرصت‏ها را از دست داده‏ايم، در اين ايام باقى‏مانده، فكرى و چاره‏اى به حال خود كنيم; دهه آخر ماه مبارك، دهه اعتكاف پيامبر اسلام است، شايد با اين اعتكاف، آمادگى و پاكيزگى بيشترى براى رسيدن به هدف بزرگ‏تر، كه عيد فطر است، پيدا مى‏شود . و عيد فطر، عيدى است كه به مناسبت‏بازگشت انسان‏ها به فطرت پاكيزه شان قرار داده شده است .

خداوند متعال، اين عيد را بهانه دادن پاداش به بندگان قرار داده است . عيد فطر، روزى است كه درگاه الهى، براى بندگان خاص الهى باز است . روزى است كه نتيجه يك ماه روزه‏دارى در آن به ثمر نشسته است و برات ايمنى از عذاب الهى و جواز رسيدن به بهشت زيباى خداوندى را در آن روز به بندگان خاص عطا مى‏كنند . اين‏روز را به خاطر انجام ندادن گناه در ماه پيش از آن و نيز به واسطه پاكيزگى انسان‏ها عيد اعلام كرده‏اند; يعنى اى ابناء بشر! عيد، روزى است كه پاكيزه و بى‏گناه باشيد .

بنابراين روزى كه ظلمى بر روى زمين باقى نماند; روزى كه ديگر گرسنه‏اى در ايران خودمان از فرط ضعف، به گدايی نپردازد; و روزى كه جهان‏خواران، نتوانند دست‏خود را، به خون مظلومان بى‏گناه عراق و افغانستان و فلسطين آلوده كنند، روز عيد است .

نداى عيد فطر در گوش جان مؤمنين اين‏است كه مگر مى‏شود كودكى گرسنه بخوابد وعده‏اى از شكم‏بارگى بر حيوانيت‏خود بيفزايند; مگر مى‏شود در اين دنيا عده‏اى زالو صفت، منابع مادى و معنوى ديگران را بياشامند و شكم خود را از خون دل ملل مستضعف پر كنند و گروهى ديگر به جشن و پايكوبى، به نام عيد، بپردازند .

خداوند متعال، در اين ماه، به ما يادآورى نموده است كه غناى همه فقراى عالم را از او بخواهيم، آزادى همه اسرا را خواهان باشيم و بالاخره دغدغه همه را داشته باشيم و دعا كنيم براى روزى كه بشر از اين گرفتارى‏ها نجات پيدا كند و به عيد واقعى و آرامش راستين برسد .

زت زياد ....... يا حق.

...


 

 

شب قدر، شب ارتباط با خدا

 

 

جمعيت از خود بيخود شده است. چراغ‏ها خاموش است. در تاريكى صداى گريه و ناله از هر سو برمى خيزد. انگار اينها همان انسان‏هايى نيستند كه ساعتى پيش در كوچه و خيابان راه مى‏رفتند از بقالى و لبنياتى و نانوايى خريد مى‏كردند، گاهى بر هم اخم مى‏كردند و از يكديگر دلگير مى‏شدند. پيش خود هزار جور حساب و كتاب داشتند. انگار اينها از يك سياره ديگر آمده‏اند، از سياره عشق و دوستى; از سياره دلهاى نرم و آماده. از سياره‏اى كه در آن كسى به فكر مزه خورشتى كه با نان فردا شب خواهد خورد نيست. آنجا ديگر كسى به فكر بزرگى و كوچگى خانه، زيبايى و زرق و برق اتومبيل و لباس، تفاخر و رفاه و دنياطلبى نيست. اينها از كجا آمده‏اند كه اين‏طور ضجه مى‏زنند. اين‏گونه از خود بيخود مى‏شوند. شانه به شانه هم مى‏نشينند و تكان‏هاى شانه يكديگر را حس مى‏كنند. اينها از كجا آمده‏اند كه فضاى خاموش مصلى را با امواج آسمانى و عرشى خود به فضايى سرشار از نفس فرشتگان تبديل كرده است.

صداى آرام بخش مجرى مراسم، فريادها را به سكوت مبدل مى‏كند: گوش كن امشب فرض كن اينجا تنهايى، فرض كن هيچ كس جز تو نيست. تنهاى تنها. فرض كن در تنهايى قبر و در تاريكى قبر به خودت آمدى، يك عمر معصيت كردن، يك عمر خلاف اوامر الهى رفتار كردن، يك عمر جواب محبت‏هاى او را با بى اعتنايى دادن تمام شده است. حالا آوردنت اينجا در آرامگاه ابدى، جايى كه هيچ برگشتى نيست، هيچ فريادرسى نيست. جايى كه توهستى و نتيجه اعمال تو كه به صورت مار و مور و عقرب به جانت مى‏افتد. اين تاريكى، همان تاريكى شب قبر است. فكر كن كه عذاب‏هاى الهى در راه هستند. تو را به جان على‏عليه السلام كه امشب فرقش در محراب شكافته مى‏شود! اين محيط را فراموش كن. حالا يك نفر از تو مى‏پرسد شب‏هاى قدر چه كردى؟ از شب‏هاى قدر چه توشه‏اى برداشتى؟ وقتى درهاى رحمت‏به رويت‏باز بود، چرا استفاده نكردى؟ خدايا من امشب آمده‏ام كه بگويم اشتباه كردم. آمده‏ام بگويم نفهميدم، نمى‏خواستم با توى مهربان، مخالفت كنم. خدايا اگر قرار است امشب مرا نيامرزى، همين الان مرا از دنيا ببر. حالا قرآن‏ها را روى سر بگيريد. قرآن خيلى عزيزه. قرآن را روى سرهاى خود بگيريد و در تاريكى قبر فرياد بزنيد: الهى بك يا الله...

صداى جمعيت‏يك بار ديگر اوج مى گيرد هيچ كس حال خود را نمى‏فهمد. هيچ كس به فكر وضع ظاهرى خود نيست. گويا در اين جمعيت هر كس در خلوت خود ناله مى‏كند; گويى هر كس از بدى اعمال خود ضجه مى‏زند.

اين جمله را هم گوش كن: تو را به جان آقايى كه مرغابى‏هاى خانه دخترش هم براى او اشك مى‏ريختند، گوش كن. مى‏خواهم در همين حالى كه دارى يك دعا بخوانم. خدايا اگر امشب در سرنوشت‏يكساله ما مقدر كردى كه اين آخرين شب قدرى باشد كه آن را درك مى‏كنيم، خدايا كارى كن كه امشب، شب آمرزش ما باشد. شب بخشيده شدن گناهان ما باشد.

صداى آميخته با گريه مداح در ميان فريادهاى حاضران گم مى‏شود. مراسم شب نوزدهم پايان يافته است. چراغ‏ها روشن مى‏شود، چهره‏ها هنوز اشك‏آلود است. جمعيت‏به آرامى از فضاى مصلى خارج مى‏شوند.

براى گفت‏وگو جوان هجده ساله‏اى را انتخاب مى‏كنم كه با شلوار لى و بلوز نوشته‏دارى كه بر تن دارد، كاملا شبيه جوان‏هاى امروزى است ; همان‏ها كه بعضى‏ها اصلا انتظار ديدنشان را در چنين جاهايى ندارند. او را از وقتى كه با ناله‏هاى دلخراشش، در تاريكى مصلى بر سر و رو خود مى‏زد، نشانه كرده بودم. چند قدمى به دنبالش مى‏روم كاملا از فضاى مصلى خارج شديم. دو سه قدم در كنارش برمى‏دارم و هنگامى كه توجهش جلب مى‏شود، مى‏گويم:

- قبول باشه، مراسم با حالى بود.

- سرى تكان مى‏دهد، به علامت تاييد و مى‏خواهد در سكوت، راهش را ادامه دهد كه باز مى‏گويم بچه كدام محله‏اى؟ با كنجكاوى نگاهم مى‏كند، نگاهش آن چنان نافذ است كه بيش از آن نمى‏توانم مقاومت كنم و ناگهان ماجراى تهيه گزارش را مى‏گويم. با تعجب گوش مى‏كند. مثل اين‏كه اولين بارى است كه در چنين موقعيتى قرار مى‏گيرد. شايد هم اصلا انتظارش را نداشته كه در چنين جايى مورد نظرخواهى قرار بگيرد. اما هرچه هست، انگار با خودش كنار مى‏آيد كه چند كلمه‏اى از احساسش در شب قدر صحبت كند:

«امشب چشم من به روى چيزهايى باز شد كه پيش از اين نمى‏ديدم، اگر هم جسته و گريخته، گاهى كسى در اين مورد حرفى مى‏زد، برايم خيلى مهم نبود. اما حالا حس مى‏كنم سبك شده‏ام، حس مى‏كنم پاك شده‏ام، حالا من هم مى‏توانم او را صدا بزنم.»

زت زياد ........... يا حق.

...


 

 

ميهمانى خدا

 

اى انيس دل و جانم!

اى نوربخش روان، اى!

روح بخش جسم ناتوان! سلام بر تو!

سلام بر سحرها و سحرى‏هاى تو!

سلام بر نفس‏هاى صبحگاه تو  !

سلام بر شادى هنگام افطار تو  !

سلام بر شادى هنگام ديدار تو  !

سلام بر شب‏هاى قدر تو!

سلام بر شب‏هاى وصل تو!

سلام بر ليالى بيض تو!

سلام بر چراغانى سدره المنتها!

سلام بر آن زيبا درخت طوبا!

سلام بر آن اسرا شگفت و زيبا!

اى رمضان، اى ماه نزول قرآن!

اجرها در تو مضاعف است و ديده‏ها در تو معفف .

تويى ماه شادى مكلف .

روزه از آن خداست و چه زيبا، كه پاداش آن خود خداست . 

و تو اى روزه، سپرى از آتش سوزانى  .

سبب روسياهى روى شيطانى .

اسلام را ركنى از اركانى .

تو مايه‏ى سلامت انسانى .

تو دروازه‏ى پرستش حضرت رحمانى .

 

رحمت ومغفرت الهى به بندگان خدا روى‏مى‏آورد و همگان را به مهمانى خدافرامى‏خواند; ماهى كه روزهايش‏بهترين روزها، شبهايش بهترين‏شبها و ساعتهايش بهترساعتهاست.

ماهى كه در لحظه‏لحظه‏اش خدا جارى است و هرآنش‏سرمايه‏اى است كه بايد چون جان‏پاسش داشت و آن را براحتى از كف‏نداد.

مگر مى‏توان غير از ماه مبارك‏رمضان، ماهى را پيدا كرد كه يك‏شب از شبهاى آن ارزشى فزونتر ازهزار ماه داشته باشد؟

مگر مى‏توان غير از اين ماه،ماهى را سراغ گرفت كه در سرتاسرآن درهاى بهشت‏بر روى مردمان‏گشوده و درهاى دوزخ بر روى آنان‏بسته باشد؟

مگر مى‏توان ماه ديگرى را نشان‏داد كه در آن نفس كشيدن حكم‏تسبيح و خوابيدن حكم عبادت داشته‏باشد؟

پس بياييد قدر اين ماه را بيشتربدانيم و پيش از آنكه لحظه‏هاى‏ارزشمندش سپرى شود ازچشمه‏سار جوشان آن خود راسيراب كنيم.

زت زياد ........... يا حق.

...


 

 

میلاد با سعادت اباعبدالله الحسین ع

چهارم شعبان

سلام بر تو ای نزديک ترين نام به خدا! سلام بر تو ای سفينه عشق! مدينه را شور حضور تو پر کرده است. شميم لبخند پنجره ها! فضا را عطرآگين نموده و آسمان، خيره به نورافشانی مُنزل وحی، نام زيبای تو را زمزمه می کند و زمين چه سعادتمند، گهواره حضور تو پيدا شده است. ای رهبر عاشقان و دلدادگان، ای حسين (ع) ميلادت گرامی و پاينده باد.

و

سلام بر رشادت دستان حيدری ات! سلام بر توفندگی شمشير ذوالفقاري ات! سلام بر جانبازی و عشق و برادری ات! سلام بر تو ای زيباترین واژه قاموس فروتنی! سلام بر تو و بر دستان آب آورت! سلام بر لبان خشکيده ات که سرچشمه آب بقاست و آب را در حسرت جرعه ای از خنکای خود وانهاده است! خاک بوی بهشت می گيرد، آسمان، پايين می آيد و خانه مرتضی (ع) را به آغوش می کشد. نوزادی مبارک پا بر ابرهای احساس می گذارد.

 

سوم شعبان، ولادت فرخنده مهتر جوانان بهشت و آموزگار شهادت، حضرت حسين بن علی عليه السلام همچنين فرخنده زاد روز اسطوره وفا و تنديس فداکاری، حضرت عباس (ع) و روز جانباز مبارک و خجسته باد .

 

...


 

 

طبع مى‏خواهد كه وصف زينب كبرى كند

ليك، قطره كى تواند صحبت از دريا كند؟

 

مى‏خواهم از گذرگاه تير حادثه‏ها بگذرم و نگاه خونبار شقايق را ببينم و به ياد غربت زينب سكوت شب را بشكنم .

زينب جان! مى‏خواهم ناله‏هاى شبانه‏ات را در كوچه پس كوچه‏هاى غربت‏شام بيابم، مى‏خواهم سينه‏ى شب‏هاى بى‏كسى را بشكافم و در گوشه‏اى از چشمان خونبار شقايق منزل كنم و به ياد تشنگى نرگسان عاشق، برگ‏هاى نرگسى را سيراب كنم و چهره‏ى سيلى خورده و پاهاى تاول زده‏ى نيلوفرى را مرحم باشم .

زينب جان! تو از جور نامردان مدينه‏ى خويش سوختى و من هم اسير نامردان مدينه‏ى خويشم .

زينبم! آسمان از جور تو گريست و من چگونه سكوت اختيار كنم و قبر شش گوشه‏ى حسينت را عاشق نباشم . من با كوله‏بارى از درد و التماس به كوچه‏ى ياد تو قدم مى‏گذارم تا شايد نگاه تو، ياس زخمى قلبم را مرحم باشد . پذيرايم باش كه در جاده‏ى بى‏كسى اميد رحمت تو، نويد بخش كوير خشكيده‏ى وجودم است .

زت زياد ........ يا حق. 

...


 

 

من ، خودم ، مسعود

نمى‏خواهم قلمم را خسته كنم كه خاطره‏اى به دنيا بيايد. بعيد است ديگران بخواهند بدانند كه شخصى فلان روز از فلان ماه سال شمسى به همراه عده‏اى ديگر در يك ساعت‏خاص جايى رفته است كارهايى كرده است. اتفاقاتى برايش افتاده و كوفته و خسته و دست‏خالى برگشته است.

از طرفى نمى‏خواهم صرفا يك دست نوشته باشد. دلم از خودم گرفته است. شايد بيان اين قصه كه متاسفانه مى‏تواند واقعى باشد كمى آرامم كند. قصه واقعى نيست; حداقل تمام آن واقعى نيست، اما... ماجرا، ماجراى يك گردش چند روزه است كه توفيقش از بالا رسيده بود. قرار بود اين گردش به انسان شدنم كمك شايانى بكند اما چه سود كه او هرگز به اين مهم دست نيافت و بالاخره همه چيز اين‏گونه شروع شد كه من مثل حالا مشغول چيز كوچكى به نام زندگى بودم و روزهايم درست‏شبيه هم و با يك بى‏تفاوتى عجيب نسبت‏به وجودى به نام خدا و عيال او مى‏آمدند و مى‏رفتند و بعضى چيزهاى قشنگ و بزرگ از يادم رفته بود، درست مثل همين الساعه. تا اين‏كه قرار شد - اردويى به جنوب از اين روزمرگى نجاتم دهد. رفتم، از لحاظ سواد دنيوى هم‏طراز بودم. آن‏ها دانشجو بودند. دانستن اين‏كه چگونه رفتيم چه روزى رفتيم، به چه چيز رفتيم، چه خورديم و... هيچ كدام به سواد دين و دنيا كسى اضافه نمى‏كند، فقط سوره ياسين قصه‏مان اتفاق عجيبى بود كه آنجا برايم افتاد.

يك مقدمه‏اى بگويم و آن اين‏كه روزى خاك تمام اماكنى كه ما رفتيم جاى پاى مردانى بود كه تفاوتشان با من، از زمين بود تا منتهى‏اليه آسمان. كوچك‏ترين تفاوتمان اين بود كه آن‏ها مرد بودند همان كه من نبودم. آن‏ها بزرگ بودند، همان كه من نبودم، برويم به قصه.

اولين جايى كه در اين سفر كوتاه رفتيم رود مشهورى بود به نام اروند كه قشنگ بود و هم تنها. رفتم كنار رود با خودم. هر دو تنها نشستيم و نگاهمان را روى آب قفل كرديم. آن‏طرف رود خارجى‏ها خانه و شهر داشتند. ماشين‏هايشان در حال رفت و آمد بودند و با چشم‏هاى غير مسلح هم به راحتى مى‏شد آن‏ها را ديد. من نشسته بودم. من و خودم هر دو تنها. احساس خاصى نداشتم. از خودم كاملا راضى بودم.

مثل آدم‏هايى كه به تمام وظيفه‏هايى كه دارند عمل كرده‏اند نشسته بودم و حواسم جاى خاصى نبود. در همان حالت ناگهان صاحبان اصلى زمين كه روى آن نشته بودم را ديدم كه به طرف رود مى‏آمدند. 

مسعود بود، مهدی رهسپار بود، شهرام نوروزی بود، فرامرز فخری بود، فتح الله بود و چند نفر ديگر كه همه صورت‏هايشان سفيد بود و بوى عطر خاصى مى‏دادند. آمدند و در فاصله چند مترى من روى زمين نشستند و شروع به گفتن و خنديدن كردند. خنده‏شان با خنده‏هايى كه در تمام عمرم ديده بودم فرق مى‏كرد. هرچه تمرين كردم بتوانم مانند آنان بخندم نشد. آنان از ته دل مى‏خنديدند. هميشه شبه آرزويى داشتم با مسعود راجع به هر چه شد حرف بزنم. مسعود كارهايى كرده بود كه به جرات مى‏شد نام بسيار بزرگ را روى آن‏ها گذاشت. به خودم گفتم برويم به دايره آن‏ها بپيونديم با اين‏كه خودم خيلى راضى نبود رفتيم.

دايره‏شان جالى خالى نداشت. كمى اين طرف‏تر نشستم و به مسعود خيره شدم. كمى از عمرم گذشت تا نگاه مسعود روى صورتم افتاد. كمى به هم خيره شديم. من لبخند زدم و او لبخندش را قورت داد. در فاصله‏اى كمتر از چند ثانيه انگار نيم بيش‏تر غم‏هاى دنيا را گذاشتند روى صفحه مردمك چشم‏هاى او.

سرش را پايين انداخت و ديگر چيزى نگفت. به تبع او همه به من نگاه كردند و غمگين شدند. من مبهوت به آن‏ها نگاه مى‏كردم. دليل اين كارشان مثل روز روشن نبود. كمى نشستند و بلند شدند رفتند.

آمدم صدايشان كنم نشد. رفتند و من مسعود را به تماشا نشستم. از اين‏كه اين همه اشتياقى كه براى ديدنش داشتم به بار نشسته بود، يك طور عجيبى شدم. «چرا»ى كارشان را نفهميدم و رفتند. بلند شديم. چند دقيقه‏اى به فكر فرو رفتيم. تا ساعتى بعد از رفتن‏شان هنوز آن بوى مخصوص به مشام مى‏رسيد.

ناگهان صدايمان كردند كه برويم به گرسنگى‏مان پايان دهيم. خودم خوشحال شد و به سرعت‏براى ناهار رفتيم. به ناهار كه مشغول شدم آن دايره مدت‏ها بود كه از يادم رفته بود. غروب شد. تا غروب اتفاق خاصى نيفتاد. حالا شلمچه بوديم بعيد نيست‏شلمچه قسمت وسيعى از آسمان هفتم باشد كه روى زمين افتاده است.

دوباره روى خاك‏هاى شلمچه با خودم تنها نشسته بوديم كه اهالى آن دايره آمدند و آن بوى مخصوص و آن قهقهه‏ها و آن عطش ديدن مسعود نيز آمدند. اين بار با اين‏كه خودم موافق نبود، غلظت لبخندم را بيش‏تر كردم تا شايد مسعود لبخندى بزند، اما اين اتفاق هرگز نيفتاد. باز هم با ديدن من لبخندش را كنار گذاشت و از آنجا رفتند. آن‏ها كه رفتند ما براى برگشتن آماده مى‏شديم. شب شد. وقتى كه مى‏خواستيم بخوابيم ياد آن دايره افتادم و يادم آمد كه مدتهاست آن را فراموش كرده بودم. آن شب هم مثل بقيه شب‏ها كه در استواريشان بيش‏تر از يك شب طول نمى‏كشد، رفت و جاى خود را به روزى جديد هديه داد.

آن روز قرار شده بود برويم جاى ديگرى كه آنجا هم بعيد نبود جزء نقشه آسمان باشد. يك طلائيه گفته مى‏شود. يك طلائيه شنيده مى‏شود. سفرمان كمى طول كشيد. تا عصر آنجا بوديم. چيزهايى از آنجا برايمان تعريف كردند كه اگر به كوه عرضه مى‏شد يقينا انسان مى‏شد.

قصه آن دايره ديروزى اين‏جا هم تكرار شد. اين‏جا هم آمدند، باز هم بوى عطر مى‏دادند، باز هم قهقهه مى‏زدند. باز هم نشستند و باز هم نگاهشان كه به من افتاد حالشان بد شد. باز هم من با خودم تنها مانديم و باز هم آن‏ها رفتند و باز هم من نفهميدم زير اين كارشان چه دليل ويژه‏اى خوابيده است. ديگر كم مانده بود به ديوانه شدنم. اگر كسى خودش را به جاى من بگذارد اين احتمال جنون مرا تاييد مى‏كند. آ

خرين جاى قشنگى كه ما را بردند غريب‏ترين جايى بود كه در تمام عمر ديده بودم. اگر آنجا رنگ جبهه را هم نديده بود باز از غربت آن ذره‏اى كاسته نمى‏شد. يك جاى ماه كه گوشه‏اى از دنيا نشسته بود و هيچ كس انگار با او كارى نداشت، اين را من صبح فردا ديدم، چون وقتى رسيديم شب بود و همه جاى پادگان ابوذر  در تاريكى نشسته بود. خورديم، خوابيديم و به انتظار يك صبح دوباره، چشمهايمان را به روى خوابى بسيار سنگينى بستيم. صبح كه بيدار شديم بانگ الرحيل را زدند و قرار شد كه بعد از يك رسيدگى كوتاه به امور شكم از پادگان ابوذر برويم.

شايد براى هميشه آنقدر وقت داشتيم كه كمى آن اطراف را بگرديم. كنار تانك‏هايى كه به زحمت مى‏شد نام اصلى آن‏ها را رويشان گذاشت. نشسته بودم كه آن دايره دوباره آمدند و باز كمى آن طرف‏تر نشستند و شروع به گفتن و خنديدن كردند. خودم گفت از آنجا برويم اما گوش نكردم و دوباره به مسعود خيره شدم.

دوباره با ديدن من همان اتفاق‏ها تكرار شد اما اين بار بايد كارى مى‏كردم. گفتم آنقدر دنبالشان مى‏روم تا جوابم را بشنوم. خودم دلخور شده بود اما من مى‏دويدم. آن‏ها آهسته مى‏رفتند و من مى‏دويدم ولى با تمام اين‏ها چيزى از فاصله‏مان كم نمى‏شد. هيچ چيز جز گرفتن جواب برايم مهم نبود. همين‏طور كه مى‏دويدم پايم به سنگى خورد و روى زمين افتادم. درد شديدى در تمام رگ‏هاى بدنم دويد.

ناگهان مسعود كه متوجه افتادن من شده بود به سرعت‏به طرفم دويد و با چشمانى نگران از روى زمين بلندم كرد و با نگاهش حالم را پرسيد. دردم از يادم رفت. حالا من روى دست‏هاى مسعود بودم. نگاهمان روى نگاه هم قفل شده بود. هم او حرف براى نگفتن زياد داشت هم من. كمى كه گذشت و بعد از اطمينان از سلامت‏حال من، نگاه معنى دارى به صورتم كرد و بلند شد و به طرف دوستانش رفت و رفتند.

جواب سؤالم را گرفته بودم. حالم بسيار عالى بود. آرامش عجيبى در تمام وجودم سيال بود. چون مسعود با نگاه آخرش همه چيز را گفته بود.... «بايد خانه‏ات را بتكانى، بايد هر روزت عيد باشد، خانه تكانى جمعه، شنبه ندارد. تا اين خانه غبار دارد كسى به ميهمانى‏ات نمى‏آيد. شما خانه را بتكان، ما بدون دعوت به ميهمانى‏ات مى‏آييم. خودت هم نخواهى ما مى‏آييم. نه من، كه حاج همت هم مى‏آيد، حاج احمد هم مى‏آيد، باكرى هم مى‏آيد و تا آن سرسلسله‏ها كه تمام امور عالم بدون استثناء دست آن‏هاست، همه مى‏آيند فقط بايد غبارها نباشد. بين ما و اين غبارها يك نفر بايد انتخاب شود يا على.»

اين‏ها را مسعود در همان چند ثانيه‏اى كه نگاهمان روى هم افتاده بود گفت. بلند شدم و عهد كردم كه از همان ثانيه غبار روبى را شروع كنم. حركت كردم. چند قدم بيش‏تر برنداشته بودم كه خودم آمد و دوباره - تنها - براه افتاديم.

مطمئن بودم و مثل روشنايى روز برايم واضح بود به محض اين‏كه به ماشينى‏ها برسم عهدم، مسعود، غبارروبى، ميهمانى و خيلى چيزهاى ديگر دست هم را گرفته‏اند و مدتهاست از ياد من رفته‏اند.....

زت زياد .......... يا حق.

...