خدایا دلم را دریائی کن

   

 

امشب به جنون كشيده ميلم برگرد

اى جارى ندبه در كميلم برگرد

من، راستش ديگر از مسافرت‏هاى زمينى خسته شده‏ام . دلم هواى پرواز را كرده . براى همين از كنار حوض وضو، بليط معراج گرفتم . امشب پرواز دارم . از فرودگاه سجاده، راس قنوت وتر، با پرواز ركعت‏يازده . دلم مى‏خواهد در سرخ‏ترين سياره فرود آيم . ولى اين بار، قصد دارم تنها باشم . سعى نكن مرا بترسانى . خودم به اندازه كافى مى‏دانم خطرناك است . ولى تنهايى، مزه ديگرى دارد . تازه از كجا معلوم، طعم اين تماشا به مذاق هر دهانى خوش آيد!

متشكرم كه مرا بدرقه مى‏كنى . از زير آينه و قرآن عبور مى‏كنم . پشت‏سرم، آب غبطه مپاش . قول مى‏دهم در تمام اين مدت، سفرم را به زمين گزارش كنم . پس كنار گيرنده‏ات، در انتظار مخابره‏ام بنشين .

×××

صداى مرا دارى؟ عجب سرزمين غريبى است . در اين هوا، نواى «احد احد» جارى است . اينجا اذان، مثل يك كبوتر، روى گلدسته‏ها لانه كرده . 

 

...


 

يادش بخير

معاشقه خون و دل

درد دل يك بسيجى جا مانده از كاروانيان سرخ

تقديم به روح ملكوتى شهداى گردان جعفر طيار كه در كربلاى هشت حماسه آفريدند.

دوباره يك غروب دلگير به سراغم مى‏آيد و دست‏بر زخمهاى تنهايى‏ام مى‏گذارد و مرا در بى‏كران خاطراتم مبهوت مى‏گرداند.

غروب كه مى‏شود ياد بچه‏ها سراغ چشمهاى بارانى مرا مى‏گيرد و آن وقت است كه باران خاطرات را بر پهناى صورتم احساس مى‏كنم ...

مى‏خواهم واگويه غم‏هاى نهفته در وجودم باشم درد بى شما بودن به حنجره‏ام چنگ انداخته است. دنيا چشمهايم را بسته است و امشب بار ديگر اذن دخول به خلوت خدايى‏تان آرزوى من است.

يادش بخير خلوت‏هاى خوبى كه با شما و خدا داشتيم از نردبان كميل و توسل بالا مى‏رفتيم و در شرجى يك ندبه عاشقانه سرمست مى‏شديم. آنقدر تكرار «يا وجيها عندالله‏» شيرين بود كه وقتى به نام مهدى مى‏رسيديم مى‏خواستيم تا صبح در اين تكرار زيبا باقى بمانيم.

آه ارتفاعات دربندی خان! قله بمو ! كربلاى هشت! جزيره مجنون ، شط علی ، فاو ، بهمنشير ، كجاييد كه دلتنگى‏ام را مرحم باشيد. كربلاى هشت; عاشورايى بود كه در دشت شلمچه تكرار شد.

آن وقت‏ها كه به روضه اباعبدالله مى‏رفتيم آنچه چشمه اشكمان را مى‏جوشاند عطش بود، عطشى كه آنقدر بر لبان امام عشق حسين بن على زيبا نشسته بود كه خيزران كفر تاب ديدن آن را نداشت و دستان پليد فرزندى از فرزندان سقيفه در صدد محو آن برآمده بود.

كربلاى هشت پيكار عاشقانه، و تجلى معاشقه خون و دل بود.

چقدر به خودم مى‏بالم كه جوانى‏ام را با شهداى سر به دار سپرى كردم، چقدر خوشحالم ...

اما چشمانم مرا چه افسوس است افسوس از نرفتن، ماندن و دنيايى شدن.

امروز وقتى به گلزار شهدا مى‏آيم تا در خنكاى عطر ياد شما روح و جان تازه كنم به اندازه تمام قبرهاى آسمانى شما آه از نهادم برمى‏خيزد. من سالها با شما بودم اما نفهميدم كه چگونه و از كدام راه مى‏توان به خورشيد رسيد.

شما هر شب در قنوتهايتان راه زمين و آسمان مى‏پيموديد اما من در اولين گامها با بى‏لياقتى تمام مى‏ماندم. سالها با شما بودم اما نفهميدم كه شبنم‏هاى لطيف از كدام سو بر انگشتان مناجات شما سبز مى‏شود نفهميدم ... نفهميدم ...

مى‏خواهم بار ديگر سر بر شانه‏هاى استوارتان بگذارم و هاى هاى گريه كنم مگر من همراه شما خودم را به آب نزدم در جزيره مجنون ؟

چرا چرا اينگونه در حسرت عروج مى‏سوزم.

شهدا مى‏دانيد كه چه به حالم مى‏گذرد رديف عكسهاى شما و خنده‏هاى عاشقانه‏تان آتش به جانم مى‏زند.

تشنه‏ام تشنه يك جرعه از نگاههاى شما. تشنه يك سبو اشك از همان اشك‏هايى كه وقت رفتن آنها را به شانه‏هايم سپرديد.

آى شهدا اين دردها را به شما بايد گفت; آزادى مفهومى وارونه پيدا كرده است. غريب‏تر از كلام رهبر در شهرها پيدا نمى‏شود، ولى‏عصر هم در جمكران تنهاست. حضرت رضا (ع) چشم به درگاه آستانش دوخته تا شايد يك جفت چشم مثل چشمهاى آسمانى شما به او سلام كنند.

آنقدر مطبوعات و حرفها و نوشته‏ها بوى گنداب مى‏دهد كه نمى‏توان ديگر در اين فضا تنفس كرد لااقل براى امثال من كه عطر خاكريز هنوز در مشامم تازه است‏بوى ادكلن‏هاى كذايى و زرق و برق مطبوعات و تشريفات حرفهايى كه فقط موبايل مى‏تواند بشوند، ملال آور است.

دوست دارم تمام عمرم را در گلزار شهدا باشم. اما نه ، من حنجره‏ام از بوى خون و خدا لبريز است چون با شما مردان آفتابى همسفر بوده‏ام فرياد خواهم زد تا حماسه شما را بسرايم آنقدر عطر ياد شما را در حوالى چشمهايم مى‏پراكنم كه ديگر جديدترين ادكلن‏هاى خارجى ياراى رقابت‏با آنها را نداشته باشند من اگرچه سراچه افسوسم اما تا نفس دارم نام شما را فرياد خواهم كرد و با قلمى كه مثل دلم شكسته است‏برايتان خواهم نوشت ...

زت زياد .......... يا حق.

...


 

 زير باران

تنى رنجور. دستانى خشك نياز  آورده‏ام و در حوالى عشق اقامت گزيدم. زير باران رحمت تو ايستادم. بر تن خسته‏ام ابر مهرت را مى‏افكنى و بر دستان خشكيده‏ام مهربانى نم مى‏زنى.

مى‏دانى! در روزهاى رمضان و شبهاى قدر زير باران مغفرت قسم خوردم به دريايى شدن. اينك دل دريايى‏ام مهياست. باران لطفت را نثار مى‏كنى!

به سراغت مى‏آيم پشيمان و زار و خسته. پريشان و دل شكسته. مهربان من! عذرم را مى‏پذيرى و بر اين حال پريشانم ترحم مى‏نمايى كه اگر رحم تو نباشد هر لحظه از عذاب سخت گناهانم مى‏ميرم و شكنجه هر عذاب تو بر تن رنجور من زخم عميقى است كه تا دم نابودى مى‏كشاندم. مهربان من! بر گستاخى عظيم من منگر. بر گناهان كبير من منگر. بنگر. بنگر بر اين بدن ضعيف و تن رنجورم. به اين استخوان بى‏طاقتم. ترحم كن كه نه اين تن رنجور تاب شكنجه دارد. نه اين دل كوچك قرار فراق.

زير باران لطفت مى‏آيم تا كمى خيس مهربانيت‏شوم. مهربان من. آدم پس از هبوط از بهشت. پس از آن‏كه مقرر شد در اين وانفساى دنيا بماند. پس از آن جرم و تقصير در بارگاه تو چه چيز داشت‏براى باليدن. جز آن‏كه به اين مى‏نازيد كه تو او را آفريده‏اى و پرورش دادى. آهى از زمان آدم تاكنون مگر جز اين در مقابل تو باليدنى تواند داشت. من به اين مى‏نازم كه تو مرا آفريده‏اى و از همان آغاز آفرينش پرورشم دادى. مهربانيت را به من بخشيدى و من از تو جز مهر چيزى نديدم، حال بگو آيا چشمانى كه فقط مهر تو را ديده است تاب ديدن قهر تو را دارد؟!

كدام آفريدگاريست كه آفريده‏اش را به جرم جهالت در آتش قهر خويش بسوزاند و حال آنكه من همان آفريده‏اى هستم كه با جرم بسيارم تو را مى‏پرستم. بگو چگونه باور كنم كه تو مرا در آتش مى‏سوزانى و حال آن‏كه من جز به رحمت تو اميد نداشتم، به رشته توحيد تو چنگ زدم و دلم را به نور معرفت تو چراغان كردم. به زبانم فرمان دادم كه ذكر تو را زينت‏خويش كند و در باطنم عقد محبت تو را آويختم. باز هم با اين اعتراف صادقانه‏ام مرا به آتش مى‏افكنى؟! در حالى كه تو خود صادقان را پناهى! دعاى خاضعانه‏ام را شنيدى. بگو آيا باز هم مهربانيت را از من دريغ مى‏كنى و از بارگاه رحمتت‏باز مى‏گردانيم؟! نه. گمان نمى‏كنم مهربانى كه بى‏هيچ منتى مى‏بخشد. چشمه‏اى كه مهرش تشنگى مرا پاسخ مى‏دهد و خوانى كه به قلب گرسنه‏ام محبت مى‏خوراند، لحظه‏اى مرا از بين ياد و مرا در كوير فراموشى رها كند. نه آبى و نه خوراكى. هيهات. مگر مى‏شود پروردگارى پروريده خود را از ياد ببرد. مگر مى‏شود. مهربانى اسير مهر خويش را پس از آن‏كه به سوى خود آورد آواره كند! آيا مى‏شود تو پس از آنكه يك عمر هدايتم كردى مرا رها كنى تا در گمراهى راه گرفتار عقوبتت‏شوم. نه. هرگز گمان نمى‏كنم.

و من در زمزمه‏هاى عاشقانه‏ام وقتى اشك رخسار ديده ابريم را بارانى مى‏كند. وقتى رعد مهرت و برق عشقت در سينه‏ام رگبار عاشقى به پا مى‏كند، وقتى كه خيس زمزمه‏هاى بارانى تو مى‏شوم دلم مى‏خواهد بدانم آيا تو آتش قهر خود را بر آب ديده من مى‏ريزى. ولى نه. اين رسم طبيعت نيست. اين حق آب است كه بر آتش فرود آيد. پس آيا آب ديده شرمسار من آتش قهر تو را خاموش مى‏كند؟! يا نه تو حتى اين رخسارهاى بارانى را در عذاب خويش مى‏سوزانى! مهربان من! آيا زبان‏هايى كه به راستى و از روى حقيقت توحيد تو را گفتند و هر لحظه فرياد كردند «يا رب‏» در عذاب خويش مى‏سوزانى! آيا دل‏هايى كه از عشق خالصانه تو لبريز بودند. جان‏هايى كه در مقابل معرفت تو خاشع بودند و در ركوع و ذكر و سجده از درگاهت آمرزش مى‏طلبيدند در پاسخ تمنايشان مى‏سوزانى‏شان! نه هرگز چنين گمانى بر تو نيست. مگر مى‏شود چهره‏هاى خاكى طاعت در آتش بسوزند؟ مگر مى‏شود زبان‏هاى لبريز از ذكر تو خاموش آتش قهرت شوند؟! مگر مى‏شود دلى كه ياد تو در آن روئيد، نگاهى كه به لطف تو دوخته گشت. زبانى كه از تو دم زد. در آتش تو بسوزد. نه. من يقين دارم كه چنين نيست، مهربان من! هيچ بنده‏اى اين گمان را به تو نمى‏برد چرا كه از تو جز فضل و بخشش و كرم خبر ديگرى به ما نرسيده است و از من به تو. خود مى‏دانى ناشكيبايى‏ام. ضعف و حقارتم را.

«و انت تعلم ضعفى عن قليل من بلاء الدنيا و عقوباتها»

زت زياد ................ يا حق.

...


 

مسجد كوفه هنوز هم، آرام و بى صدا، در بهتى عظيم نشسته و هر سحر خاطره زخم آفتابى او را زمزمه مى‏كند و محرابش در غروبى ابدى، خاطره فرق منور او را مرور مى‏كند .

آسمان پشت ابرها پنهان شده بود . زمين دلش مى‏خواست زير خروارها خاك دفن شود . زمان مى‏خواست از گذشتن باز ايستد ... و على ثانيه‏ها را مى‏شمرد . ابر در چشمش مى‏باريد . قلبش از شوق وصال در سينه نمى‏گنجيد . قدم به مسجد كوفه گذاشت . وضوى عشق گرفت و قامت‏بست: دو ركعت نماز وصال .

«آمد

در پشت او

و ركوع به ريا برد

آفتاب نماز حادثه مى‏خواند

ناگاه دست‏حرامى

با بغض وسوسه چرخيد

و با خنجرش

فرق منور خورشيد را شكافت

زمين ايستاد

و ترس ويرانى

بر خاك مى‏گذشت

و آسمان تا صبح مى‏گريست ...»

نماز آخر است و در غم هجرش سحر خونين---- مسافر رهسپار كوى جانان و سفر خونين

نداى قد قتل از حضرت روح‏الامين آيد---- منادى و منادى غرق خونست و خبر خونين

فرود آمد به فرق داد، تا تيغ ستمكارى----- تو گوئى گشت از شمشير كين شق‏القمر خونين

نمى‏دانم چه حالت رفت مولا را كه شد---- محراب ز فريادش به فرياد و ز خون زير و زبر خونين

خوشا آن صبح و آن فزت و رب الكعبه را گفتن---- به قربانگاه عشق و عاشقى پا تا به سر خونين

شهادت مى‏دهد بر خون پاكش مسجد كوفه---- كه شد محراب و صحن و منبر و ديوار و در، خونين

عدالت‏سر به زانوى غم است و داد، مى‏گريد---- كه ما هم با على مدفون شديم اما جگر خونين

چو نخل سرفراز، قامتش در خاك مدفون شد---- نمى‏رويد به نخلستان دگر نخلى، مگر خونين

حديث‏خون و شمشير و فراق مير نخلستان---- به گوش چاه مى‏گويد نسيم مويه‏گر خونين

زت زياد .......... يا حق.

...