خدایا دلم را دریائی کن

   

سرزمين فوران عشق و احساس

سلام مرواريد من ...............

هميشه دلم ميخواست اين متن رو برای تو بخونم؛ الحمدلله که اين فرصت پيش اومد وتونستم اين متن رو از وب لاگ عاشق پرواز  پيدا کنم .

 

چه خوش است حال مرغي كه قفس نديده باشد
چه نكوتر آنكه مرغي ز قفس پريده باشد
پر و بال ما شكستند و در قفس گشودند
چه رها، چه بسته مرغي كه پرش بريده باشد.

دوستان! غروب توي شهر معنايي ندارد: همه‌اش تو در تو. ديوارهاي شهر نمي‌گذارد آدم غروب را ببيند. در جبهه، غروب از ريشه غربت است و مي‌گويد: اي انسان غريب! تو هم خواهي رفت. غروب شلمچه و كرخه و كارون و غروب هر جايي از جبهه، بعد از هيجان كار و ديده‌باني و تيراندازي و نگهباني و غيره، همه دست از كار مي‌كشيدند و به جايي و گوشه‌اي و بالاي خاكريزي مي‌رفتند و با نگاه به غروب، راز و نياز با خداي خويش را شروع مي‌كردند و با نخلهاي سرزده شلمچه همناله مي‌شدند و مظلوميت مولا علي و مدينه را به ياد مي‌آوردند. اينها بود كه وقتي دوست من يعني ابراهيم هادي تير خورد و در بيمارستان به هوش آمد با همان لباس آبي بيمارستان فرار كرد و به جبهه آمد. دوستان! اينها در شهرها درك نمي‌شود و ما به زبان شهريها آشنا نيستيم.
همان بهتر كه ليلي در بيابان جلوه‌گر باشد
ندارد تنگناي شهر، تاب حسن صحرايي.
قصه عشق ما را بايستي با غروب گفت تا دانست و با هواي ابري پاييزان و با مرغي كه به ناچار براي ميله‌هاي بي‌احساس قفس نغمه‌سرايي مي‌كند. ماجراي غم‌انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد و در عمق لبخندهاي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان سينه‌هاي داغديده.

باز دلم هواي شلمچه كرده است. باز از فرسنگها راه، بوي عطر خاكريزهايش مستم مي‌كند. باز زوزه جانسوز باد غروبش در گوشم مي‌پيچد. باور كنيد خودم هم خسته شده‌ام. همين كه مي‌آيم نفسي بگيرم و با شهر بسازم، همين كه آرام آرام با زندگي روزمره و درس و چه و چه دست اخوت مي‌دهم، نمي‌دانم چه مي‌شود كه درست هنگام هنگامه، آنجا كه مي‌روم تا خط جديدي را در بودنم رقم بزنم به سراغم مي‌آيد. خدايا! چاره‌اي! درماني! راهي! خودم هم مي‌دانم كه يك بيابان و چند خاكريز و يك غروب، نمي‌تواند اينچنين هستي‌ام را به بازي گيرد كه بيابان، بسيار است و خاكريز، مشتي خاك و غروب، كالايي كه همه جا يافت مي‌شود. آنچه عنان وجودم را در كف دارد ارواح بلندي است كه از مشتي خاك شلمچه ساخته‌ام.
قربان آن ستوني كه نيمه‌هاي شب، پيچ و خم خاكريزها را به آرامش حركت ابر، طي مي‌كرد. قربان آن اشكي كه در پرتو منورهاي عشق با لبخند، عقد اخوت مي خواند. قربان آن اشكي كه وقتي بر ماشه بوسه مي‌زد تمام كائنات برانگيخته مي‌شد. قربان آن نمازي كه در سنگر شروع مي‌شد و در بهشت به اتمام مي‌رسيد. قربان آن غروبي كه در بيابانهاي شلمچه بوي غربت را به همراه مي‌آورد و در سرزمين گرم و تفتيده كربلاي جنوب، لبهاي خشك رزمندگان را به دعا و نيايش به جنبش درمي‌آورد.
آري عزيزان! اگر تا اين اندازه از شلمچه مي‌گويم براي اين است كه اينجا يعني در شهرها، حماسه نيست، گذشت نيست. اينجا ايثار، ساده‌لوحي است. اينجا خوبي سبكترين واژه و پاكي در پوكي است. اينجا گناه، استفاده از لذات جواني. اينجا خيانت به رفيق، ناموس جاويدان است. اينجا پول، هدف خلقت. اينجا محبوب، واژه‌اي گنگ و نامفهوم است. ولي حاج جبار را همه مي‌شناسند و دوستشان دارند. اگر گردي بر كفش نازنينش بنشيند هزار هزار جان نثار براي ليسيدنش ير به سجده مي‌زنند. ولي اگر خروار خروار خاك غريبي بر بدن شهيد بنشيند يا اگر بدن مطهرش پس از ده سال از زير خروارها خاك به شهرها بيايد چه مي‌شود؟ مسير عبوريشان را عوض مي‌كنند. راستي اگر تكه مفرغي از دوران ساسانيان يا هخامنشيان به دست بيايد؛ آنكه خيلي دور است؛ از زمان صفويه به دست بيايد چقدر سمينار در دانشگاهها و چقدر گفتگو در راديو تلويزيون انجام خواهد شد. اما اگر شهيدي از زير خروار خروار خاك غريبي كه بر او نشسته است پس از ده سال بدن مطهرش به شهرها بيايد ما مي‌مانيم و يك عصر جمعه و خيابانهاي خلوت تهران و دكانهاي بسته و راديو تلويزيونهاي خاموش.
براي اين است عزيزان! كه دلم تنگ شلمچه كرده است و دارم ديوانه مي شوم. براي اين است وقتي كه بر خاك شلمچه بوسه مي‌زنم تو گويي ديواره پاك كعبه را مي بوسم. من گم كرده، من بي‌عرضه، روزي همه چيز داشتم. همه چيز برايم مهيا بود. آقا مهدي شما - باكري را مي‌گويم - بارها و بارها به خودم مي‌گفت: اين سفره را جمع مي‌كنند. و من غافل متوجه اعلام خبرش نبودم.

وقتي كه ابراهيم هادي كمين خورد، تير خورد، دوستان! تا نفس آخر مي‌خنديد. دوستان! وقتي مي‌گويم «ابراهيم»، شما پاكي را يك روح فرض كنيد و كالبدي به نام او برايش بسازيد. اي مردم! به خداوندي خدا. بسيجيان در آخرين لحظات نيز با ما شوخي مي‌كردند. برويد از شلمچه بپرسيد. وقتي مي‌گويم «بسيجيان»، شما جديت و مردانگي را بگيريد و برايش اندام بسازيد. اي مردم! به حرم پاك امام قسم، وقتي فهيمي در كنجي آرام گرفته بود تا ساعتها نمي‌شد فهميد كه او خواب است يا شهيد گشته. وقتي نام «فهيمي» را مي‌برم كاغذ برداريد و هر چه از خوبي مي‌دانيد بنويسيد آنگاه چهره معصومش ظاهر خواهد شد.
اي مردم! ما هم خواهيم رفت. شما مي‌مانيد و راه شهيدان. شما را به مظلوميت آن مردي كه هر وقت احساس دلتنگي مي‌كرد به گوشه‌اي مي‌نشست و به درب خانه‌اش خيره مي‌شد. آري، شلمچه علي آنجا بود. شما را به اشكهاي پاك آن دختر چهار ساله - زينب را مي‌گويم - كه شبها سجاده مادر سفركرده‌اش را مي‌گشود و به ياد مادر و به جاي مادر بر آن نماز مي‌گزارد. شما را به لبخندهاي مصلحتي علي بعد از دفن زهراي اطهر، براي دلداري بچه‌ها، لبخندهايي كه حكايت از يك دل سوزان و مالامال از خون داشت. شما را به خدا، مگذاريد ياد جبهه‌ها از دلها زدوده شود. مگذاريد خاطرات شهيدان از ضمير دلهاي غفلت زده به فراموشي سپرده شود.
اما دوستان! بياييد همگي با هم سخني چند با شهيدان بگوييم:
اي شهيدان! چقدر سخت است حال عاشقي كه نمي‌داند محبوبش نيز هواي او را دارد يا نه. اي شهيدان! گمان مي‌كرديم گذشت زمان، هواي سرزمين پاكتان را از سرمان خواهد برد. اما داغ شما روز به روز بيشتر آبمان كرد.

اي شهيدان! هنوز كه هنوز است هر آب خنكي كه مي‌نوشيم به ياد لبهاي خشكيده‌تان در شلمچه اشك مي‌ريزيم. هنوز كه هنوز است هر سوز و سرما كه حس مي‌كنيم زودتر از همه يادمان در پي ستونهاي دشت ماووت و پاهاي سياه شده بچه‌ها مي‌افتد. هنوز كه هنوز است وقتي كه غذا مي‌خوريم با ياد دعاي شيرين شما دعاي سفره مي‌خوانيم. هنوز كه هنوز است تنها افتخارمان اين است كه روزي با شما بوديم. ولي خوشحاليم كه تا اين لحظه خيانت نكرده‌ايم و چشمانمان با صحنه‌هاي ناپاك آشنا نشده. آخر، اين چشمها روزي در چشمان شهيدان خيره مي‌شد. خوشحاليم كه هنوز پاهايمان راه مجالس گناه را نمي‌شناسد. پايي كه بر خاك كرخه بوسه زد آيا به مجالس گناه مي‌رود؟ خوشحاليم كه هنوز با كساني رفت و آمد داريم كه مثل خودمان داغديده و تنهايند. خوشحاليم كه هنوز كه هنوز است وقتي كه غروب مي‌شود مرغ خيالمان پر مي‌گيرد و بر بام احساس مي‌نشيند و به ياد سنگرهاي خونين خط، برايمان نغمه‌سرايي مي‌كند.
اي شهيدان! از همان لحظه‌اي كه تقدير ما را از شما جدا كرد تاكنون ياد شما و خاطرات دنياي پاك شما اميد و خيالمان گشته. با اميد شما زنده‌ايم و به اميد وصل كوي شما ايستاده‌ايم. اما شما علي الظاهر دليلي نديديد كه اوقات پراجرتان را ياد ما كنيد. چه بگويم و راستي چگونه حرف دلمان را فرياد كنيم تا بدانيد كه بر ما چه مي‌گذرد. مگر خودتان نمي‌گفتيد ستونهاي شب عمليات، ستون گردان نيست ستون عشق است. ستون دلهاي سوخته‌اي است كه با خميرمايه اشك و سوز، با هم گره خورده است. پس چرا؟ چرا پس از گذشت اين همه سال، اي شهيدان! سراغي از ما نمي‌گيريد؟ در حالي كه همه روز و شب ما بر شما عيان است. تمام ناگفته‌هايمان را مي‌دانيد و تمام نانوشته‌هايمان را مي‌خوانيد. تمام ناپيداهايمان را مي‌بينيد و تمام كردارمان را. اگر قطره اشكي پاورچين پاورچين به دور از چشمهاي نامحرم به روي گونه‌هايمان مي‌لغزد شما ميدانيد چه خاطره‌اي از ذهنمان گذشته و آسمانش را ابري كرده است. اگر در برابر ناكساني كه آرزوي گريستنمان را داشتند به مصلحت لبخند مي‌زنيم شما مي‌دانيد اين لبخند، معجزه آتش سوزاني است كه در قلبمان گرفته است. اگر به غروب علاقه داريم شما مي‌دانيد چرا. اگر به هواي ابري، شما مي‌دانيد چرا. اگر به عمق بيابانها مي‌نگريم شما مي‌دانيد به دنبال چه هستيم. به اميد چه رؤيايي سر بر بالين مي‌گذاريم. شما مي‌دانيد به دنبال كه‌ايم. اگر به بلنداي كوهي مي‌نگريم شما مي‌دانيد قصه قصه ديگري است. اگر به خرامان موجي چشم مي‌دوزيم شما مي‌دانيد قضيه قضيه ديگري است. آري شما مي‌دانيد. همه دفتر زندگي ما ورق پاره‌اي است كه بارها و بارها از برش كرده‌ايد. ولي اينجا ما از شما هيچ نمي‌دانيم. از همان وقتي كه صداي «يا حسين» آخرتان را شنيديم ديگر آن نغمه دل‌انگيز نوايتان را گم كرديم. آخرين بار كه چهره خوبتان را ديديم موقعي بود كه صورتتان را بر سنگ مزارتان گذارده بودند. سنگ لحد، ديواري شد و نظاره رويتان را براي هميشه از ما دريغ كرد. آري از آن به بعد ديگر خبري از شما نشنيديم و نديديم. نمي‌دانيم چه مي‌كنيد، وقتي دلتان مي‌گيرد كجا مي‌رويد. آخر اي شهيدان! اصلاً دل شما نيز مي‌گيرد؟ آنجا در محفل گرمتان سخني از ما هست يا نه؟ آيا از كرخه و شلمچه و كارون، نغمه‌اي و اشكي مي‌ريزيد؟ آيا از پيراهن خاكي كه اشتراك همه ما بود سخني در ميان شما هست؟ چگونه مي‌گرديد؟ لباس شما چيست؟ نمي‌دانيم و اين ندانستن، شهيدان! بيش از همه، شما را مقصر مي‌كند. آيا ما اينقدر ناپاكيم كه به يك قصه براي شما نمي‌ارزيم؟ آيا شبهاي به ياد ماندني ما و شما دروغ و كذب بوده است؟ يعني ما ديگر لياقت با شما بودن را نداريم؟ باشد بگوييد. لااقل يك بار سري به اين خانه‌هاي دل متروك شده ما بزنيد. هر چه مي‌خواهيد بگوييد. آخر ما هم انتظار داريم كه بدانيم كجاييد. از آنجا صداي آشنا را دوست داريم. صدايي از حلقوم يكي از شما كه بشنويم بگويد آيا خدا به وعده‌اش در آن دنيا عمل كرد.

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

متن پياده شده از نوار سخنرانی يکی از سرداران دفاع مقدس

زت زياد ............ يا حق.

 

 

 

 

...