خدایا دلم را دریائی کن

   

زندگی...

بسم رب الشهداء و الصديقين!

زندگی چيست؟

همه از زيستن و زندگی معنايی دارند، اما هرکس و هر چيز به مقتضای عقل و فهمش!

در عقل خود به دنبال يافتن معنای درستی برای زندگي،زيستن، نفس کشيدن بودم..!

در خيالم از رودی آرام پرسيدم زندگی چيست؟

گفت:- دريا تمام زندگی است!

دريا، ابرها را زندگی معنا کرد که در بيکران آسمان در پروازند!

اما نه...! ابر ها هم پرندگان را زندگی ميدانند، ميگويند پرندگان با بالهای خودشان پرواز ميکنند، اما ما را باد ها !

از پرنده ای که سبکبال در بيکران آسمان بال و پر می گشود پرسيدم: زندگی در نگاه تو چيست؟

ميگويد:- بی حضور صياد هميشه زندگی هست! 

از آسمان پرسيدم تو زندگی را چه ميداني؟

گفت:- زندگی درخشش ستاره هاست و خونی که در طلوع و غروب جاری است!

خورشيد هم سوالم را اين چنين جواب داد:

:-زندگی يکروز داغ تابستانی است که آفتاب زمين را ميگدازد و چهره ها را ميسوزاند...! زندگی مرگ شب است و تولد من، من خود زندگيم!

از خاک نمناک که بوی باران ميداد پرسيدم زندگی چيست؟

گفت:- زندگی همين درخت سبز و بلند است!

از درخت هم همين سوال را کردم!

پاسخ داد:- زندگی اين شکوفه های نو رسيده است..!

از شکوفه پرسيدم از زندگی چه ميفهمي؟

آرام و ساکت بود و فقط لبخند ميزد! شايد زندگی را در لبخند کودکی ميديد!

گفتم حال زندگی را از آدم ها ميپرسم! از آنها که بخاطرش همديگر را ميکشند و غارت ميکنند و سر انجام ميميرند!

از گدای کنار خيابان پرسيدم!

او گفت:-  زندگی گنج بزرگی است که پنهان است !

گفتم حالا که زندگی سراسر گنج است بگذار از ثروتمندان بپرسم!

آنها زندگی را نبود مرگ ميدانستند،زندگی را هميشه بودن ميدانستند، زندگی را در کاخ ها و برج های بزرگ و ماشين های آخرين سيستمشان ميديدند!

چشمم افتاد به کودکی غمگين در روستايی دور افتاده!

از او پرسيدم؟!

گفت:-  زندگی خواهر کوچکم بود که از فقر و مريضی مرد! زندگی آغوش گرم پدر مريضم است که از کار زياد در بستر بيماری در انتظار مرگ است!

خدا يا ! هر کس از زندگی تعبيری داشت!

اما من هنوز در انتظار يافتن معنايی بودم که به دنبالش ميگشتم! تعبيری درست از زندگی و زيستن!

ديگر از چه کسی بايد ميپرسيدم؟ آيا کسی بود که معنای واقعی زندگی را برايم بگويد؟

آری ....بود!

هنوز يکنفر مانده بود! او که ماندن و زندگی کردن به هر قيمت را نميخواست! او که به خاطر پول و ثروت زندگی نميکرد!

او که فقط لقای يار را ميطلبيد و محبت دوست را!

رزمنده........آری رزمنده!

جلو رفتم و از رزمنده ای که مشغول نبرد در ميان گلوله و آتش بود و نسبت به دردی که حاصل از اصابت ترکش به دستش بود هيچ عکس العملی نداشت! پرسيدم زندگی چيست؟

آرام با گوشه آستينش عرقی که بر روی پيشانيش نشسته بود را پاک کرد و اسلحه اش را در ميان انگشتانش فشرد و به شهيدی که در کنارش به خواب ابدی رفته بود اشاره کرد!

گفت:-  زندگی اوست..! زندگی چون او عاشقانه مردن است! بسوی مرگ رفتن و در نبرد تکه تکه شدن است!

زندگی مرگ است اما مرگی قبل از مردن. مردن خود زندگی است،وقتی تو آگاهانه انتخابش کني،همچون شهداء....

به راستی که ديگر جوابم را گرفتم! فهميدم زندگی چيست..!

آنها به راســتی زنــــدگی اند و هميشه زنـــــده!

التماس دعا.........خدا نگهدار!

 

 

 

 

...