خدایا دلم را دریائی کن

   

 

تقديم به مهمانان اهل دل

از قبيله بلا، از تبار محنتم .... آشناى مبتلا، از ديار غربتم.... زخمى جدايى‏ام، داغدار غيبتم.... بيش از اين نمى‏توان صبر كردن، اى خدا

پاى اشك مى‏كند، از مسير دل عبور مى‏رسد به اشتياق، تا به خلوت حضور ديده نوش مى‏كند، جرعه‏اى شراب نور مى‏نهد دوباره رو سوى قبله دعا

گشته‏ام ز خود رها، با تو عهد بسته‏ام.... بى‏تو در درون خود، دل‏شكسته... خسته‏ام.... روز و شب به انتظار، در رهت نشسته‏ام.... اين دل غريب من، گشته با تو آشنا

مستحق يك نگاه، تشنه اجابتم..... پاى دل نهاده در مرز استجابتم..... عشق آسمانى‏ام، شاهد نجابتم راه ديده باز هم، مى‏رسد به انتها

بر لبم شكفته است، غنچه نيايشم.... بغض مانده در گلو، بسته راه خواهشم.... دست دل كجا برم؟ پاى جان كجا كشم.... در قنوت صد نياز، مى‏زنم تو را صدا

شمع و جمع و سوختن، از غممم روايت اشك گرم و آه سرد، از دلم حكايت گوئيا نداشته، درد غم نهايت  عشق نيست، جز ثبوت مدعا

ذره ذره وجود، مست و آشناى تو..... بينواى بيدلم، دل پر از نواى تو..... بگذرم ز هر چه هست، در پى رضاى تو..... هر كه فانى تو شد، يافت چشمه بقا

در كوير سينه‏ام، چشمه‏هاى «ربنا»ست..... بر لبم شكوفه «آت ما وعدتنا»ست.... بندبند هستى‏ام، ترجمان اين دعاست: «لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا»

باز فجر بيقرار، چنگ مى‏زند به دل از سرشك ديدگان، مانده پاى دل به گل نغمه اذان صبح، كرده خواب را خجل باز هم به سينه آه، باز هم به لب نوا

الهى! ... تو روف و مهربانى بر سرم سايه ولايت مى‏گسترانى بر سفره قرآن و عترت مى‏نشانى و طعم محبت اهل بيت مى‏چشانى هر چه بگويم، برتر از آنى! خدايا! ... بى‏مثل و مانندى و به چيزى نمى‏مانى مرا در نهان و آشكار، مى‏بينى و ... پيدا و پنهان مرا مى‏دانى..... گناه كه مى‏كنم، به توبه فرا مى‏خوانى آگاه از پيدا و نهانى غفارا!... خطاپوش بندگانى روزى رسان جهانيانى از كرم، پذيراى دلهاى پشيمانى از لطف، پناه خاطره‏هاى پريشانى مهربانا! ... چه بگويم؟ كه تو خود مى‏دانى! چه بخواهم؟ كه تو صاحب فضل و احسانى الهى! ببخشاى، كه مستحق آنم كرم كن، كه سزاوار آنى! ......

زت زياد .......... يا حق.

...