خدایا دلم را دریائی کن

   

 



زمزمه زهرايى





اين شب آسمان عجيب بى‏قرارى مى‏كند و زمين داغ دلش تازه مى‏شود.

ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش گذارده و ناله كنند و تنها خداست كه مى‏تواند تسلاى دل على‏عليه السلام باشد. آن‏چه خاكى بود كه به خود جرات داد فاطمه‏عليها السلام را از على‏عليه السلام جدا كند، آن شب على‏عليه السلام سر بر ديوار كائنات مى‏سائيد و با وجود بى‏قرار خويش همه را به آرامش مى‏خواند...
باور كن! باوركن كه رفته‏ام. باوركن كه تنهامانده‏اى. باوركن كه بى‏فاطمه شدى. اين را باوركن!

بايد باوركنى و مى‏دانم كه حق دارى اگرباورنكنى.

من هم باورنكرده‏ام، آن روز را كه تو آمدى ودر كنارم نشستى و گفتى كه چرا «سلام‏» مراجواب نمى‏دهى! و چقدر برايم سخت‏بود. دردرياى چشمان توفانى تو غرق بودم و بغض‏گلويم را مى‏فشرد كه در دل هزار بار، سلامت‏را جواب مى‏دادم تا بدانى هنوز هستم...هستم كه دست مجروحم را به كمك دست‏ديگرم بالا بياورم و اشك را از چشمان دريايى‏تو كه برخاك قبرم مى‏ريزد، پاك كنم; هنوزهستم تا سرم را به دست‏بگيرى و درد دل كنى ومن پهلويم دردبگيرد و رويم نشود كه به تو بگويم...

على من! مولاى من! من فاطمه‏ام... همان‏فاطمه‏اى كه همراه تو بود. حتى آنگاه كه ازمهاجر و انصار كمك مى‏خواستى و صدافسوس كه آنان حقيقت را بر مصلحت ترجيح‏ندادند و به خانه خزيدند و خورشيد را به‏فراموشى سپردند و حتى يك بار هم سرى به‏تاثر تكان ندادند تا دلت آرام شود.

على جان! رفيق خوب تنهايى‏هايم!

امشب كه باز پيشم آمده‏اى، ديگرمى‏خواهم بگويم... فقط به تو! كه شبها از دردپهلوى شكسته خوابم نمى‏برد ولى حتى يك‏بار هم صدايم در نيامد تا احساس غربت نكنى وتنهايى‏ات بيشتر نشود.

همسر عزيزم! من خوشبخت‏ترين زن دنيابودم، چون تو را داشتم. من بهترين همسرعالم را داشتم.من مظلوم‏ترين و تنهاترين‏همسر عالم را داشتم. تو امير مؤمنان بودى اماجاهلان اين را نمى‏فهميدند.

از هرچه دلت گرفت، از هركه دلت‏شكست‏با فاطمه‏ات بگو. همسر خوبم! سينه مجروح‏زهرا هميشه از آن توست و صندوق‏دار اسرارغربتت.

مى‏دانى چرا مرگ فاطمه‏ات اين قدرها به‏تاخير افتاد؟ به خاطر تو... به خاطر تويى كه‏تنها شدى.

تويى كه امشب زانوهايت «تا» شده‏اند و كنارقبر من نشسته‏اى و انگار فراموشت‏شده كه‏حسين، خوابش نبرده است و زينب مادرى مى‏كندو تو... تو تنهاى تنها، هم ناله چاه و نخلستانى!

حق دارى... حق دارى كه با دستانت‏برخاك‏مزارم چنگ زنى.

ماه هم حق دارد كه چهره‏اش را از توبپوشاند و خاك قبرم را تاريك كند و نگذاردكسى اشكهاى تو را ببيند. حق دارى، «حق‏» باتوست و «تو» با حق هستى.

پسر عمو وجود تو مايه آرامش فاطمه‏است.

على من! گريه كن! اما نه برخود كه بر من;برفاطمه‏ات كه بى‏على است، كه بى تواست.

همسفر زندگى‏ام!

آن روز حتى سلمان و مقداد را هم به كمك‏نخواستم تا ثابت كنم كه با پهلوى شكسته و بادست مجروح و صورت نيلى هم نبايد دست ازدامان امام زمان خود كشيد، نبايد حريم‏ولايت را بى‏دفاع گذاشت.

«تنها» دفاع كردم تا همه بدانند كه در آن‏كوچه يك نفر هم به كمك من و تو نيامد.

صورتم را از نگاهت پوشاندم تا مبادااحساس شرم كنى كه مبادا غصه بخورى.پهلوى شكسته‏ام را از چشم زينب پوشاندم واشكهايم را از چشمان حسنين.عليهم السلام‏آن شب حتى ام‏كلثوم هم كنارم نشست وپيشانى‏ام را بوسيد. چشم باز نكردم و گذاشتم‏فكر كند كه مادر آرام خوابيده است و توانسته‏مادر را غافلگير كند.

اما تو همه چيز را فهميدى. اين را از نگاهت‏دانستم، از زود به خانه آمدنت و تا ديروقت‏بيدار ماندنت.

از نگاههاى نگران و مضطربت، از نواى‏«امن يجيبت‏» و از چشمهاى عذر خواهت كه‏به زبان بى‏زبانى مى‏گفت: «اينها همه‏اش به‏خاطر من است‏»!

عزيزم! على جانم! فاطمه‏ات كتك خورد امااينها همه به خاطر تو بود.

على جانم! على جان!

دوست دارم تا صبح بر مزارم باشى اما بايدبروى كه امشب حسين بهانه مرا گرفته است وتا تو نروى آرام نمى‏گيرد و زينبم كوچكتر ازآن است كه آرامش كند.

همسرم! امام مظلومم! برو دست‏خدا به‏همراهت.

برو مهربان فاطمه تا سحر چيزى نمانده‏است!





زت زياد ............... يا حق.

...