خدایا دلم را دریائی کن

   

 

يادش بخير

معاشقه خون و دل

درد دل يك بسيجى جا مانده از كاروانيان سرخ

تقديم به روح ملكوتى شهداى گردان جعفر طيار كه در كربلاى هشت حماسه آفريدند.

دوباره يك غروب دلگير به سراغم مى‏آيد و دست‏بر زخمهاى تنهايى‏ام مى‏گذارد و مرا در بى‏كران خاطراتم مبهوت مى‏گرداند.

غروب كه مى‏شود ياد بچه‏ها سراغ چشمهاى بارانى مرا مى‏گيرد و آن وقت است كه باران خاطرات را بر پهناى صورتم احساس مى‏كنم ...

مى‏خواهم واگويه غم‏هاى نهفته در وجودم باشم درد بى شما بودن به حنجره‏ام چنگ انداخته است. دنيا چشمهايم را بسته است و امشب بار ديگر اذن دخول به خلوت خدايى‏تان آرزوى من است.

يادش بخير خلوت‏هاى خوبى كه با شما و خدا داشتيم از نردبان كميل و توسل بالا مى‏رفتيم و در شرجى يك ندبه عاشقانه سرمست مى‏شديم. آنقدر تكرار «يا وجيها عندالله‏» شيرين بود كه وقتى به نام مهدى مى‏رسيديم مى‏خواستيم تا صبح در اين تكرار زيبا باقى بمانيم.

آه ارتفاعات دربندی خان! قله بمو ! كربلاى هشت! جزيره مجنون ، شط علی ، فاو ، بهمنشير ، كجاييد كه دلتنگى‏ام را مرحم باشيد. كربلاى هشت; عاشورايى بود كه در دشت شلمچه تكرار شد.

آن وقت‏ها كه به روضه اباعبدالله مى‏رفتيم آنچه چشمه اشكمان را مى‏جوشاند عطش بود، عطشى كه آنقدر بر لبان امام عشق حسين بن على زيبا نشسته بود كه خيزران كفر تاب ديدن آن را نداشت و دستان پليد فرزندى از فرزندان سقيفه در صدد محو آن برآمده بود.

كربلاى هشت پيكار عاشقانه، و تجلى معاشقه خون و دل بود.

چقدر به خودم مى‏بالم كه جوانى‏ام را با شهداى سر به دار سپرى كردم، چقدر خوشحالم ...

اما چشمانم مرا چه افسوس است افسوس از نرفتن، ماندن و دنيايى شدن.

امروز وقتى به گلزار شهدا مى‏آيم تا در خنكاى عطر ياد شما روح و جان تازه كنم به اندازه تمام قبرهاى آسمانى شما آه از نهادم برمى‏خيزد. من سالها با شما بودم اما نفهميدم كه چگونه و از كدام راه مى‏توان به خورشيد رسيد.

شما هر شب در قنوتهايتان راه زمين و آسمان مى‏پيموديد اما من در اولين گامها با بى‏لياقتى تمام مى‏ماندم. سالها با شما بودم اما نفهميدم كه شبنم‏هاى لطيف از كدام سو بر انگشتان مناجات شما سبز مى‏شود نفهميدم ... نفهميدم ...

مى‏خواهم بار ديگر سر بر شانه‏هاى استوارتان بگذارم و هاى هاى گريه كنم مگر من همراه شما خودم را به آب نزدم در جزيره مجنون ؟

چرا چرا اينگونه در حسرت عروج مى‏سوزم.

شهدا مى‏دانيد كه چه به حالم مى‏گذرد رديف عكسهاى شما و خنده‏هاى عاشقانه‏تان آتش به جانم مى‏زند.

تشنه‏ام تشنه يك جرعه از نگاههاى شما. تشنه يك سبو اشك از همان اشك‏هايى كه وقت رفتن آنها را به شانه‏هايم سپرديد.

آى شهدا اين دردها را به شما بايد گفت; آزادى مفهومى وارونه پيدا كرده است. غريب‏تر از كلام رهبر در شهرها پيدا نمى‏شود، ولى‏عصر هم در جمكران تنهاست. حضرت رضا (ع) چشم به درگاه آستانش دوخته تا شايد يك جفت چشم مثل چشمهاى آسمانى شما به او سلام كنند.

آنقدر مطبوعات و حرفها و نوشته‏ها بوى گنداب مى‏دهد كه نمى‏توان ديگر در اين فضا تنفس كرد لااقل براى امثال من كه عطر خاكريز هنوز در مشامم تازه است‏بوى ادكلن‏هاى كذايى و زرق و برق مطبوعات و تشريفات حرفهايى كه فقط موبايل مى‏تواند بشوند، ملال آور است.

دوست دارم تمام عمرم را در گلزار شهدا باشم. اما نه ، من حنجره‏ام از بوى خون و خدا لبريز است چون با شما مردان آفتابى همسفر بوده‏ام فرياد خواهم زد تا حماسه شما را بسرايم آنقدر عطر ياد شما را در حوالى چشمهايم مى‏پراكنم كه ديگر جديدترين ادكلن‏هاى خارجى ياراى رقابت‏با آنها را نداشته باشند من اگرچه سراچه افسوسم اما تا نفس دارم نام شما را فرياد خواهم كرد و با قلمى كه مثل دلم شكسته است‏برايتان خواهم نوشت ...

زت زياد .......... يا حق.

...