خدایا دلم را دریائی کن

   

 

 

من ، خودم ، مسعود

نمى‏خواهم قلمم را خسته كنم كه خاطره‏اى به دنيا بيايد. بعيد است ديگران بخواهند بدانند كه شخصى فلان روز از فلان ماه سال شمسى به همراه عده‏اى ديگر در يك ساعت‏خاص جايى رفته است كارهايى كرده است. اتفاقاتى برايش افتاده و كوفته و خسته و دست‏خالى برگشته است.

از طرفى نمى‏خواهم صرفا يك دست نوشته باشد. دلم از خودم گرفته است. شايد بيان اين قصه كه متاسفانه مى‏تواند واقعى باشد كمى آرامم كند. قصه واقعى نيست; حداقل تمام آن واقعى نيست، اما... ماجرا، ماجراى يك گردش چند روزه است كه توفيقش از بالا رسيده بود. قرار بود اين گردش به انسان شدنم كمك شايانى بكند اما چه سود كه او هرگز به اين مهم دست نيافت و بالاخره همه چيز اين‏گونه شروع شد كه من مثل حالا مشغول چيز كوچكى به نام زندگى بودم و روزهايم درست‏شبيه هم و با يك بى‏تفاوتى عجيب نسبت‏به وجودى به نام خدا و عيال او مى‏آمدند و مى‏رفتند و بعضى چيزهاى قشنگ و بزرگ از يادم رفته بود، درست مثل همين الساعه. تا اين‏كه قرار شد - اردويى به جنوب از اين روزمرگى نجاتم دهد. رفتم، از لحاظ سواد دنيوى هم‏طراز بودم. آن‏ها دانشجو بودند. دانستن اين‏كه چگونه رفتيم چه روزى رفتيم، به چه چيز رفتيم، چه خورديم و... هيچ كدام به سواد دين و دنيا كسى اضافه نمى‏كند، فقط سوره ياسين قصه‏مان اتفاق عجيبى بود كه آنجا برايم افتاد.

يك مقدمه‏اى بگويم و آن اين‏كه روزى خاك تمام اماكنى كه ما رفتيم جاى پاى مردانى بود كه تفاوتشان با من، از زمين بود تا منتهى‏اليه آسمان. كوچك‏ترين تفاوتمان اين بود كه آن‏ها مرد بودند همان كه من نبودم. آن‏ها بزرگ بودند، همان كه من نبودم، برويم به قصه.

اولين جايى كه در اين سفر كوتاه رفتيم رود مشهورى بود به نام اروند كه قشنگ بود و هم تنها. رفتم كنار رود با خودم. هر دو تنها نشستيم و نگاهمان را روى آب قفل كرديم. آن‏طرف رود خارجى‏ها خانه و شهر داشتند. ماشين‏هايشان در حال رفت و آمد بودند و با چشم‏هاى غير مسلح هم به راحتى مى‏شد آن‏ها را ديد. من نشسته بودم. من و خودم هر دو تنها. احساس خاصى نداشتم. از خودم كاملا راضى بودم.

مثل آدم‏هايى كه به تمام وظيفه‏هايى كه دارند عمل كرده‏اند نشسته بودم و حواسم جاى خاصى نبود. در همان حالت ناگهان صاحبان اصلى زمين كه روى آن نشته بودم را ديدم كه به طرف رود مى‏آمدند. 

مسعود بود، مهدی رهسپار بود، شهرام نوروزی بود، فرامرز فخری بود، فتح الله بود و چند نفر ديگر كه همه صورت‏هايشان سفيد بود و بوى عطر خاصى مى‏دادند. آمدند و در فاصله چند مترى من روى زمين نشستند و شروع به گفتن و خنديدن كردند. خنده‏شان با خنده‏هايى كه در تمام عمرم ديده بودم فرق مى‏كرد. هرچه تمرين كردم بتوانم مانند آنان بخندم نشد. آنان از ته دل مى‏خنديدند. هميشه شبه آرزويى داشتم با مسعود راجع به هر چه شد حرف بزنم. مسعود كارهايى كرده بود كه به جرات مى‏شد نام بسيار بزرگ را روى آن‏ها گذاشت. به خودم گفتم برويم به دايره آن‏ها بپيونديم با اين‏كه خودم خيلى راضى نبود رفتيم.

دايره‏شان جالى خالى نداشت. كمى اين طرف‏تر نشستم و به مسعود خيره شدم. كمى از عمرم گذشت تا نگاه مسعود روى صورتم افتاد. كمى به هم خيره شديم. من لبخند زدم و او لبخندش را قورت داد. در فاصله‏اى كمتر از چند ثانيه انگار نيم بيش‏تر غم‏هاى دنيا را گذاشتند روى صفحه مردمك چشم‏هاى او.

سرش را پايين انداخت و ديگر چيزى نگفت. به تبع او همه به من نگاه كردند و غمگين شدند. من مبهوت به آن‏ها نگاه مى‏كردم. دليل اين كارشان مثل روز روشن نبود. كمى نشستند و بلند شدند رفتند.

آمدم صدايشان كنم نشد. رفتند و من مسعود را به تماشا نشستم. از اين‏كه اين همه اشتياقى كه براى ديدنش داشتم به بار نشسته بود، يك طور عجيبى شدم. «چرا»ى كارشان را نفهميدم و رفتند. بلند شديم. چند دقيقه‏اى به فكر فرو رفتيم. تا ساعتى بعد از رفتن‏شان هنوز آن بوى مخصوص به مشام مى‏رسيد.

ناگهان صدايمان كردند كه برويم به گرسنگى‏مان پايان دهيم. خودم خوشحال شد و به سرعت‏براى ناهار رفتيم. به ناهار كه مشغول شدم آن دايره مدت‏ها بود كه از يادم رفته بود. غروب شد. تا غروب اتفاق خاصى نيفتاد. حالا شلمچه بوديم بعيد نيست‏شلمچه قسمت وسيعى از آسمان هفتم باشد كه روى زمين افتاده است.

دوباره روى خاك‏هاى شلمچه با خودم تنها نشسته بوديم كه اهالى آن دايره آمدند و آن بوى مخصوص و آن قهقهه‏ها و آن عطش ديدن مسعود نيز آمدند. اين بار با اين‏كه خودم موافق نبود، غلظت لبخندم را بيش‏تر كردم تا شايد مسعود لبخندى بزند، اما اين اتفاق هرگز نيفتاد. باز هم با ديدن من لبخندش را كنار گذاشت و از آنجا رفتند. آن‏ها كه رفتند ما براى برگشتن آماده مى‏شديم. شب شد. وقتى كه مى‏خواستيم بخوابيم ياد آن دايره افتادم و يادم آمد كه مدتهاست آن را فراموش كرده بودم. آن شب هم مثل بقيه شب‏ها كه در استواريشان بيش‏تر از يك شب طول نمى‏كشد، رفت و جاى خود را به روزى جديد هديه داد.

آن روز قرار شده بود برويم جاى ديگرى كه آنجا هم بعيد نبود جزء نقشه آسمان باشد. يك طلائيه گفته مى‏شود. يك طلائيه شنيده مى‏شود. سفرمان كمى طول كشيد. تا عصر آنجا بوديم. چيزهايى از آنجا برايمان تعريف كردند كه اگر به كوه عرضه مى‏شد يقينا انسان مى‏شد.

قصه آن دايره ديروزى اين‏جا هم تكرار شد. اين‏جا هم آمدند، باز هم بوى عطر مى‏دادند، باز هم قهقهه مى‏زدند. باز هم نشستند و باز هم نگاهشان كه به من افتاد حالشان بد شد. باز هم من با خودم تنها مانديم و باز هم آن‏ها رفتند و باز هم من نفهميدم زير اين كارشان چه دليل ويژه‏اى خوابيده است. ديگر كم مانده بود به ديوانه شدنم. اگر كسى خودش را به جاى من بگذارد اين احتمال جنون مرا تاييد مى‏كند. آ

خرين جاى قشنگى كه ما را بردند غريب‏ترين جايى بود كه در تمام عمر ديده بودم. اگر آنجا رنگ جبهه را هم نديده بود باز از غربت آن ذره‏اى كاسته نمى‏شد. يك جاى ماه كه گوشه‏اى از دنيا نشسته بود و هيچ كس انگار با او كارى نداشت، اين را من صبح فردا ديدم، چون وقتى رسيديم شب بود و همه جاى پادگان ابوذر  در تاريكى نشسته بود. خورديم، خوابيديم و به انتظار يك صبح دوباره، چشمهايمان را به روى خوابى بسيار سنگينى بستيم. صبح كه بيدار شديم بانگ الرحيل را زدند و قرار شد كه بعد از يك رسيدگى كوتاه به امور شكم از پادگان ابوذر برويم.

شايد براى هميشه آنقدر وقت داشتيم كه كمى آن اطراف را بگرديم. كنار تانك‏هايى كه به زحمت مى‏شد نام اصلى آن‏ها را رويشان گذاشت. نشسته بودم كه آن دايره دوباره آمدند و باز كمى آن طرف‏تر نشستند و شروع به گفتن و خنديدن كردند. خودم گفت از آنجا برويم اما گوش نكردم و دوباره به مسعود خيره شدم.

دوباره با ديدن من همان اتفاق‏ها تكرار شد اما اين بار بايد كارى مى‏كردم. گفتم آنقدر دنبالشان مى‏روم تا جوابم را بشنوم. خودم دلخور شده بود اما من مى‏دويدم. آن‏ها آهسته مى‏رفتند و من مى‏دويدم ولى با تمام اين‏ها چيزى از فاصله‏مان كم نمى‏شد. هيچ چيز جز گرفتن جواب برايم مهم نبود. همين‏طور كه مى‏دويدم پايم به سنگى خورد و روى زمين افتادم. درد شديدى در تمام رگ‏هاى بدنم دويد.

ناگهان مسعود كه متوجه افتادن من شده بود به سرعت‏به طرفم دويد و با چشمانى نگران از روى زمين بلندم كرد و با نگاهش حالم را پرسيد. دردم از يادم رفت. حالا من روى دست‏هاى مسعود بودم. نگاهمان روى نگاه هم قفل شده بود. هم او حرف براى نگفتن زياد داشت هم من. كمى كه گذشت و بعد از اطمينان از سلامت‏حال من، نگاه معنى دارى به صورتم كرد و بلند شد و به طرف دوستانش رفت و رفتند.

جواب سؤالم را گرفته بودم. حالم بسيار عالى بود. آرامش عجيبى در تمام وجودم سيال بود. چون مسعود با نگاه آخرش همه چيز را گفته بود.... «بايد خانه‏ات را بتكانى، بايد هر روزت عيد باشد، خانه تكانى جمعه، شنبه ندارد. تا اين خانه غبار دارد كسى به ميهمانى‏ات نمى‏آيد. شما خانه را بتكان، ما بدون دعوت به ميهمانى‏ات مى‏آييم. خودت هم نخواهى ما مى‏آييم. نه من، كه حاج همت هم مى‏آيد، حاج احمد هم مى‏آيد، باكرى هم مى‏آيد و تا آن سرسلسله‏ها كه تمام امور عالم بدون استثناء دست آن‏هاست، همه مى‏آيند فقط بايد غبارها نباشد. بين ما و اين غبارها يك نفر بايد انتخاب شود يا على.»

اين‏ها را مسعود در همان چند ثانيه‏اى كه نگاهمان روى هم افتاده بود گفت. بلند شدم و عهد كردم كه از همان ثانيه غبار روبى را شروع كنم. حركت كردم. چند قدم بيش‏تر برنداشته بودم كه خودم آمد و دوباره - تنها - براه افتاديم.

مطمئن بودم و مثل روشنايى روز برايم واضح بود به محض اين‏كه به ماشينى‏ها برسم عهدم، مسعود، غبارروبى، ميهمانى و خيلى چيزهاى ديگر دست هم را گرفته‏اند و مدتهاست از ياد من رفته‏اند.....

زت زياد .......... يا حق.

...