خدایا دلم را دریائی کن

   

ايستگاه آخر !!!!!!!!

روزهاى تعطيل، برنامه من اين است: رفتن به كوه، رفتن به قبرستان، رفتن به سينما. براى شما شايد رفتن به كوه و سينما طبيعى به نظر برسد، امّا رفتن به قبرستان، آن هم وقتى قبلش رفته‏اى كوه و بعدش مى‏خواهى بروى سينما شايد كمى دور از ذهن باشد. خودم هم تا چند وقت پيش، متوجه اين مطلب نبودم؛ امّا ناگهان متوجه شدم كه روزهاى تعطيل، كارم شده همين و حتّى اگر شده كوه و سينما نروم، قبرستان را بايد حتماً بروم. حسى عجيب مرا به قبرستان مى‏كشاند. دوست دارم در قبرستان قدم بزنم و فكر كنم. آخرين‏بارى كه به قبرستان رفتم، همان‏طور كه قدم مى‏زدم اين سؤال برايم پيش آمد: چه چيز اين‏قدر مرا به اين‏جا مى‏كشاند؟ و همان لحظه هم جواب در ذهنم خودش را نشان داد: اين‏جا آرامگاه ابدىِ توست، آخرين خانه تو در دنيا؛ براى همين، ناخودآگاه، روحت تو را وادار مى‏كند كه گاه‏گاهى به آخرين ايستگاهِ زندگى‏ات سر بزنى و جالب بودن اين ايستگاه آخر براى تو اين است كه تو هنوز در ايستگاه‏هاى قبلى هستى و جالب‏تر اين‏كه نمى‏دانى چه وقت به اين ايستگاه مى‏رسى و جالب‏ترِ جالب‏تر اين‏كه هر لحظه حتّى همين لحظه كه دارى به رسيدن به ايستگاه آخر فكر مى‏كنى ممكن است به آن برسى و بشوى جزو همين خفتگانى كه اين‏قدر بى‏خيال پا بر روىِ آرامگاهشان مى‏گذارى.

فكر كردن به همين چيز و چيزهاى زياد ديگر است كه مرا به «ايستگاه آخر» مى‏كشاند. وقتى در قبرستان قدم مى‏زنم، احساس مى‏كنم زندگى و مشكلاتش چه‏قدر ساده و ممكن است. ياد آدم‏هايى مى‏افتم كه به ديگران ظلم مى‏كنند و از خودم مى‏پرسم: يعنى آنها فكر مى‏كنند هميشه در اين دنيا زندگى مى‏كنند؟ آيا فكر نمى‏كنند ممكن است روزى بميرند؟ اگر مى‏دانند پس چرا اين‏قدر در ظلم كردن اصرار دارند؟

آيا اگر قرار است آدم يك روز اين سفر كوتاه را تمام كند، بهتر نيست در مسير اين سفر با همسفران، مهربان‏تر باشد؟ آيا اين زندگى كوتاه، ارزش اين همه هياهو، اين همه بيداد و اين همه دور شدن از فطرت را دارد؟ و ...

البته بيشتر از هر چيز ياد كسانى كه از دست من ناراحت شده‏اند مى‏افتم. تك‏تك سنگ قبرهايى را كه از زير پايم مى‏گذرند، سنگ قبر خودم مى‏دانم. يك روز هم تنها نشانى كه از من باقى مى‏ماند، همين يك تكه سنگ است. نوشته روى يكى از اين سنگ‏ها آدم را تكان مى‏دهد:

این جا آقا ..... آرمیده است.

اين‏جا بانو ... آرميده است.

با خودم مى‏گويم هر لحظه امكان اين‏كه به ايستگاه آخر رسيده باشم هست. بايد زودتر بروم دل كسانى كه آنها را اذيّت كرده‏ام به دست بياورم. دوست دارم «پاك» از دنيا كوچ كنم، نه به خاطر اين‏كه پشت‏سرم بگويند: آدم خوبى بود نه، ذاتم، تمام ذرّات وجودم، خواهان پاك بودن و خوب بودن است. بدترين زجر براى من اين است كه ببينم روحم دارد كم‏كم به دروغ گفتن تمايل پيدا مى‏كند، و براى آن توجيه مى‏تراشد. چه‏قدر سخت است وقتى دروغ مى‏گويى و طرف مقابلت به تو اعتماد مى‏كند. آيا بايد سزاى اعتماد او را به اين شكل داد؟ و آيا دروغ، توهين به خود ما نيست؟

ما داريم عملاً به خودمان ثابت مى‏كنيم كه تو آدم قابل اعتمادى نيستى، تو ارزش اين‏كه يك انسانى مثل تو به تو اعتماد كند، ندارى. چه‏قدر سخت است وقتى اعضاى يك پيكر، به‏هم اعتماد نداشته باشند. اصلاً وقتى به دروغ فكر مى‏كنم، بدترين جنبه آن برايم اين است كه وقايع را در ذهن طرفِ مقابل، دروغ طراحى كردن خيلى زشت و دور از انصاف است. چرا بايد فردى به خاطر بيمار بودن روح من، ذهنش آلوده اين تصور غلط شود؟ و فطرت من مى‏گويد كه هيچ انسانى حق ندارد حقيقت را تغيير بدهد و در آن، تصرف كند و ديگر انسان‏ها را وادار كند كه تصورى برخلاف حقيقت داشته باشند.

خوش به حال بچّه‏ها كه دروغ گفتن بلد نيستند و واى به حال بزرگ‏ترها كه دروغ گفتن را خيلى راحت به اين فطرت‏هاى پاك ياد مى‏دهند و حتّى آنها را به خاطر راستگو بودنشان تنبيه مى‏كنند.

از دروغ كه مى‏گذرم، ياد غيبت مى‏افتم كه دورى از آن سخت‏تر از اوّلى است. اوّلى بيشتر تحت كنترل توست، مى‏توانى اراده كنى و دروغ نگويى؛ امّا غيبت، يك گناهِ اشتراكى با ديگران است. گاهى اوقات ما غيبت مى‏كنيم كه مى‏شود با تمرين، جلوىِ اين عمل را گرفت؛ امّا گاهى اوقات، ديگران تو را در گناه خودشان شريك مى‏كنند و به نظر من گناه كسى كه ديگرى را در اين عملِ دور از انسانيّت تشويق مى‏كند، بسيار بسيار بيشتر است. اصلاً همين كسانى كه به غيبت گوش مى‏كنند، باعث مى‏شوند كه غيبت‏كننده با ذوق و شوق بيشتر، پياز داغ ماجرا را زياد كند.

چه‏قدر ناعادلانه است وقتى دارند بدگويى يك آدم را مى‏كنند و او حضور ندارد تا از خودش دفاع كند. چه‏قدر منافقانه است كه دارند بدگويى يك آدم را مى‏كنند و لحظاتى بعد با لبخندى دوستانه با او روبه‏رو مى‏شوند. چه‏قدر قساوت قلب مى‏خواهد آدم پشت‏سر كسى حرف بزند و او بى‏خيال، آن سوتر، به آدم حسن‏نيّت داشته باشد.

چه‏قدر بد است وقتى با كسى صميمانه سخن مى‏گويى و او با شور و حرارت به تو پاسخ مى‏گويد، غافل از سخنانى كه پشت‏سر او زده‏اى.

اكثر انسان‏ها خيلى دهان‏بين هستند. خيلى كم پيدا مى‏شود انسانِ با وجدانى كه به حرف ديگران در مورد شخصى اعتنا نكند، تا براى خودش ثابت شود. اكثر ما براى شناخت ديگران، به حرف‏هايى كه مردم پشت‏سرشان مى‏زنند (و اغلب آنها از روى حسادت و كينه و خودخواهى و خرده‏حساب شخصى است و ...) اكتفا مى‏كنيم. اگر به اين مسئله فكر كنيم، بيش از پيش، درك مى‏كنيم كه چرا اين‏قدر بزرگان ما غيبت كردن را مذمّت كرده‏اند.

غيبت، راحت‏ترين سلاحى است كه اشخاصِ فرومايه به دست مى‏گيرند تا با تخريب شخصيّت ديگرى، به ديگران ثابت كنند كه خود آنها عارى از خطا و اشتباه‏اند و در ضمن، حقارتِ درونى خويش را تسكينى موقّت ببخشند و ... .

به «ايستگاه آخر» كه مى‏آيم مدام ياد اين گناهان بزرگ و ديگر گناهانم مى‏افتم و وجدانم را محاكمه مى‏كنم.

بين قبرها قدم مى‏زنم و مى‏دانم چه‏قدر فرصتم كوتاه است. مى‏دانم سرنوشت كسى را كه دارند با تابوت از در قبرستان داخل مى‏آورند، چه‏قدر با سرنوشت من يكى است. انگار خود منم كه در آن تابوت خفته‏ام. مى‏دانم امروز با پاى خودم به اين‏جا آمده‏ام و روز ديگر، ناتوان‏تر از اينم كه با پاهاى خودم به ايستگاه آخر بيايم. فرصت كمى دارم. هر روز ممكن است اين فرصت كم، از من گرفته شود. بايد يك برنامه‏ريزى درست و حسابى براى زندگى كوتاهم داشته باشم. دوست ندارم در بيهوده بودن بميرم. بايد روى ديوارهاى جهانى كه در آن به اندازه توقّفِ بين راه مسافران يك اتوبوس براى صرف ناهار فرصت است، يك يادگارى بنويسم و بگذرم ... .

بين قبرها راه مى‏روم و فكر مى‏كنم و لحظاتى بعد، وقتى پا از قبرستان بيرون مى‏گذارم، احساس مى‏كنم تازه متولّد شده‏ام، گذشته‏اى نداشته‏ام و بايد خوب بودن را در ايستگاه اوّل آغاز كنم.

همین!!!!!

زت زیاد ...... یاحق.

...