خدایا دلم را دریائی کن

   

کربلا را می‏سرایم با جنون

کربلا را می‏سرایم با جنون کربلا تندیس عشق و درد و خون

خیمه‏ها در عطش می‏سوزد. رقیه و سکینه با لبهای تشنه به عمو نگاه می‏کنند. نگاههای عاشقانه کودکان عطش را در خاطر آبی عمو تداعی می‏کند. مفهوم عطش را وقتی درک می‏کنیم که سیر در چشمهای تشنه خیمه‏های ملکوتی حسین را مرور کرده باشیم. فرزندی از تشنگی غش می‏کند، زنان حرم به سویش می‏دوند و دستان محبت‏خود را که به آب دیده مرطوب کرده‏اند به صورت کودک می‏کشند تا شاید رمقی تازه به گونه‏های رنگ باخته باز آید. عباس است و نگاههای سله بسته. عباس است و برادری تنها که یک به یک عزیزانش را قربانی می‏کند عباس است و هزاران جفت چشم که از فریاد حیدری‏اش لرزه بر اندامشان می‏افتد گاهی به خیمه‏ها نگاه می‏کند، گاهی میدان را می‏خواهد امتحان کند، که کودکی دیگر بی‏رمق به زمین می‏افتد.

یا ابوفاضل فدای مشک تو تشنگی سیراب شد از اشک تو

نگاههای عباس سرتاسر خیمه‏ها را مرور می‏کند. اشک هاله‏ای میان چشمان به خون بسته نشسته ابوفاضل با خیمه‏های خاکی آل الله است. طاقت از کف علمدار تشنه ربوده شده بود اذن حضور در میدان را از برادر می‏خواهد ... - برادرم اکبر رفت، عون رفت، قاسم رفت و ... من تنهای تنها مانده‏ام آیا هنوز نرسیده آن زمانی که سرم را بر دامن ملکوتی فاطمه بنهم و به دیدار پدرم علی(ع) بروم ...

- تو علمدار منی تو استوانه اصلی لشکر هفتاد و دو نفره منی تو دلخوشی کودکان حرمی تو اگر نباشی کودکانم دق می‏کنند.

- پس اجازه می‏خواهم مشکها را به دوش بکشم و کودکان را سیراب کنم تشنگی فرزندان علی آتشم می‏زند ...

آفتاب بر بلندای آسمان تمام وجود خود را در هیات اشکهای نورانی بر پیشانی عزاداران می‏فشاند و مردم در رطوبت داغ اشکهای خورشید به سر و سینه می‏زنند. پیرمردی نورانی گلاب می‏پاشد و جوانی کاسه‏ای گل در دست‏بر پیشانی عزاداران گل می‏زند همه تصویرهایی که می‏بینم سراسر حس شیدایی است‏حسی غریب که جز در تاسوعا و عاشورا به آن دچار نمی‏شویم.

ساقی بی‏دست عباس علی عاشق سرمست عباس علی

خورشید می‏تابد و سردار علمدار بر زین اسب تا علقمه در پرواز است‏با صلابت محمدی‏اش، خشم حیدری‏اش و شمشیر ذوالفقاری‏اش به سوی فرات در حرکت است. مشکهای تشنگی اهل حرم را بر دوش می‏کشد و از مقابل چهار هزار چشم کوردل می‏گذرد تا به آب برسد. به آب می‏رسد صفای فرات وامدار لحظه‏ای است که دستان آبی ابوفاضل در ژرفنای آن رویید. بی‏کران دستهایش را به آب سپرده بود مشتی آب نزدیک لبهایش می‏شود اما صدای گریه‏های کودکان حسرت رسیدن فرات را بر لبان عباس همیشگی می‏کند. مشکها را پرآب می‏کند و به سوی خیمه‏ها در حرکت است. راه نخلستان نزدیک‏ترین راه. سقا را می‏بینم که وارد نخلستان می‏شود اما لحظه‏ای بعد فریاد «یا اخا ادرک اخاک‏» دشت را به لرزه می‏اندازد و صدای ترک خوردن پشت آفتاب به گوش می‏رسد ...

همین !!!!!

زت زیاد ......... یا حق.

...