سلام مرواريد من ...............

امروز بدجوری دلم هوای تو رو کرده بود .............. با خودم گفتم يه جوری برنامه ريزی کنم تا بتونم بيام اونجا ............ ميخوام اگه خدا بخواد برای روز ۲۰ شهريور بيام اونجا ...... همش تصوير خونه تو جلو چشمام ............. گفتم رو سنگ قبرم بنويس : زهي عشق ، زهي عشق ، كه ماراست خدايا .... چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا . فقط همين . ساده‌ي ساده . بدون اسم . بدون تاريخ تولد . بدون تاريخ فوت يا همه ي چيزهايي كه رو سنگ قبر مي‌نويسند . فقط همون رو بنويس .... ديگه چی مونده كه بخوام ؟!............. من هر وقت بخوام به زيارت مرواريد برم،صبح ميرم!

بی اختيار دستم رو به طرف ديوان دراز کردم............ من نيت ميکنم، تو باز کن!...

بعد چشمهامو روهم گذاشتم تا نيت کنم و من در همون لحظه حس کردم که چهرش از شدت اندوه متورم شده...کتاب را گشودم...آه خدا جون!....چه شعری...

 

 گر  بود  عمر  به  ميخانـه  رسـم  بار  دگر

بـجز   از   خدمـت   رندان  نکنـم  کار  دگر

خرم   آن   روز   کـه   با  ديده  گريان  بروم

تا    زنـم    آب   در   ميکده   يک   بار   دگر

معرفت  نيست در اين قوم خدا را سببي

تا   برم   گوهر   خود   را   بـه  خريدار  دگر

يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت

حاش  للـه  کـه  روم  مـن  ز  پي  يار دگر

خيلی خوب حافظ عزيزم، منتظر ميشم! منتظر................

زت زياد ...................... يا حق.

/ 0 نظر / 7 بازدید