اقيانوس عاطفه

مادر اى موج خروشان درياى بى‏كران عاطفه! كدام ساحل است كه بتواند بر عاطفه بى‏منتهاى تو محيط شود؟ كدام درياست كه با خروش موج عاطفه‏ات، متلاطم نشود؟ مگر نه اين است كه دريا درياست چون ماه رخسار تو بر آبهايش مى‏خندد؟ مگر نه اين است كه دريا ديدنى است چون احساس پر صفاى تو در فضايش مى‏رقصد؟ براستى كه دريايى كه تسليم جذر و مد ماه وجودت نشود، دريا نيست، شور آبى بى‏ارزش است كه نه تنها تشنگان را ياراى سيراب كردن ندارد بلكه سيران را نيز هر روز تشنه‏تر مى‏كند و به هلاكت نزديكتر.

مادر اى درخشنده‏ترين آفتاب هستى‏بخش! بتاب كه خورشيد و ماه منتظرند تا از انوار طلائى‏ات روشنايى گيرند و پيام هستى‏بخش تو را در گوش همه ذرات عالم زمزمه كنند: هان! مادر ريشه درخت‏حيات است زنهار كه تيشه بر اين ريشه روا داريد كه اين ضربه نه به شخص بلكه به اجتماع است. يعنى مادر اساس اجتماع است و بى‏او اجتماع جسمى بى‏روح است. حال كه چنين است، پس اى آفتاب! بتاب كه خلايق منتظرند تا با تو به خود آيند و خود را باز يابند و در اين بازيافت، سر دلدادگى به تو فاش مى‏شود.

مادر اى ستاره پرفروغ آسمان بى‏افق عشق! بتاب كه بى‏تو قصه عشق ناتمام مى‏ماند و عاشقان سرگردان. بتاب تا از تابش نورت، جاده‏هاى آسمانى عشق فتح گردد و خانه معشوق پيدا.

بتاب كه بى تابشت، شب‏هاى شوم غربت و تنهايى، آدميان را در هاله‏اى از تاريكى و ظلمات به اسارت مى‏كشد.

مادر اى آرام‏بخش‏ترين نسيم پگاه زندگى! بسوز كه ريحانه‏هاى سبز حيات لباس زرد مرگ مى‏پوشند و طوفان‏هاى وحشتناك پاييزى بر گل‏ها حاكم مى‏شوند. بوز كه گل‏ها جز با شميم نفس عطرآگين تو معطر نمى‏شوند. بوز كه هيچ نسيمى نمى‏تواند لطيف‏تر از نسيم خوش بوى وجودت، برگ‏هاى ظريف گل‏ها را نوازشى دهد و تو گويى كه گل‏ها نيز بى‏حضور نسيمت، جوانه نمى‏زنند و غنچه نمى‏شوند.

 

مادر اى زيباترين تابلوى هستى! به راستى كدام نقاش توانسته است زيباتر از تابلوى تو را ترسيم كند؟ تابلويى كه هم منشور عشق باشد و هم آيينه تمام‏نماى احساس و عاطفه. هم تصويرى از خطرات باشد و هم تمثالى از محبت آه. مادر، چه آرام‏بخشى! قلبت مخزن رحمت است و نگاهت مخزن الفت. يادت تجديدكننده خاطرات است و نامت زينت‏بخش كلام. به راستى كه مادر. تو هديه‏اى آسمانى هستى، كه بايد همه پاسدار تو باشند.

مادر! دوستت دارم و به تو عشق مى‏ورزم آن‏گونه كه به من عشق مى‏ورزى. هم آنگاه كه سرود لالائى‏ات خواب خوش و آرام را به من هديه مى‏كند و هم آنگاه كه، قطرات اشكت همراه ترانه غم‏انگيز فراق بدرقه‏ام مى‏كند. كيست كه وقتى در آغوش گرم مادرش سرنهد، طمانينه بى‏وصف خويش را از درون دلش احساس نكند؟ كيست كه از خوان محبت مادر سير نخورده باشد؟ كيست كه نام تو را در قاموس قلبش ننوشته باشد؟ كيست كه ياد تو را از صفحه خاطراتش پاك كرده باشد؟

مادر تو هميشه در قلب‏هايى و قلب‏ها هميشه در تپشند. پس تو هميشه جاودانى. تو يك تاريخى كه خود مورخ آنى. تو زنده‏اى چون تاريخ زنده است. تو يادگار حوا و مريم و زهرا و زينبى. پس تو جاويدى چون زهرا جاويدان تاريخ است. آرى مادر! نام پرعطوفت تو هماره بر صدر اوراق تاريخ خواهد درخشيد و ياد پر طراوتت هميشه در اذهان تداعى خواهد كرد.

مادر اى معلم ايثار و اى كوه صبور! مى‏ستايم ايثار بى‏همتا و صبر كم نظيرت را. تصديق مى‏كنم مقام والاى تو را. به حق كه تو زيبنده وعده راستين «الجنة تحت اقدام الامهات‏» هستى. تو سزاوار اكرام و احسانى. تو شايسته تقدير و تحسينى. و جلوه‏اى از احسن‏الخالقين. مادر! مهر و صفايت، ناز و قهرت، گريه و خنده‏ات،... همه چيزت را دوست دارم و مى‏ستايم.

مادر اى غنچه‏ترين گل گلستان محبت! هميشه غنچه بادت. چرا كه بى‏وجودت غنچه‏ها پرپر مى‏شوند و گل‏ها بى‏بو. گلستان بى‏بهار مى‏شود و باغبان تنها. بهار براى هميشه مى‏رود و خزان مى‏آيد. خزانى كه به جوانه‏هاى تازه سرزده و لاله تازه دميده هيچ رحمى نمى‏كند. نه! مادر، تو براى هميشه مى‏مانى و من لحظه‏اى بى‏تو را تصور نمى‏كنم.

«مادر! فرزندت، به فدايت‏»

زت زياد ......... يا حق.

/ 0 نظر / 5 بازدید