سلام مرواريد من ............

ديشب باخبر شدم  پدر دکتر سعيد فوت کرده ....... خيلی دلم گرفت17.gif ........ تو که بايد خوب بدونی من چی ميگم ........ يادت مياد چه خاطرات خوشی با دکتر داشتيم و انصافا چه پدر با صفايی داشت .........  به قول دکتر بهشتی (بهشت را به بها ميدهند نه به بهانه ) ....... الحق هم  بهشت زيبنده پدر دکتر هست ..... وچه روز خوبی رفت و چه شب خوبی مهمون پسرش شد ......... ميتونم تصور کنم  الان اونجا چه خبره ( مگه يادت رفته يک شب هم منو دعوت کردی اونجا 03.gif)يادم مياد  به من اصرار کردی  بمونم .......از تو سئوال کردم  اينجا هم شما دست از مهمونی بازيهاتون برنداشتيد و تو خنديدی و گفتی : هر شب مهمون يکی از بچه ها هستيد ...... يادم مياد  همه اون شب جمع بودند و من بعد از اينکه فهميدم کجا هستم خواستم برگردم و به همه پز بدم  من مهمون شماها شدم ..... تو با اينکه اصرار کردی من برگشتم ..... البته غصه نميخورم ...... ميدونی چرا ؟ همون عقد اخوتی که با هم بستيم خيال منو راحت ميکنه چون ميدونم منو تنها نميزاری ( مثل هميشه )04.gif ..........

غزلهاي سپيدم را ، هنوز تنها تو ميفهمي
هنوز هم شعرهايم را ، تك و تنها تو ميفهمي
شب بي توشب مرگ است،شب باتوشب ميلاد
چه ميجويم ؟ چه ميخواهم ؟ ازاين شبها توميفهمي
چه تقدير غم انگيزي ، لب دريـــــــــــــا ولي تشنه
دليل تشنه بودن را ، لب دريـــــــــــــا تو ميفهمي
فقط در دريــــــــاها، به هم نزديك نزديكيم
ولي روي زمين - دوري - ميان ما تو ميفهمي
ومن هم مثل آن ققنوس درون يك قفس مصلوب
كه طعم آخرين شام مسيحا را تو ميفهمي
زت زياد .......... يا حق .

/ 0 نظر / 4 بازدید