HydroForum? Group

دلم هوای نوشتن کرده بود امشب . چند کاغذ و يک قلم و کرور کرور دل دريايی برای نوشتن .

خوب حالا برای کی بنويسم ؟!!

تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی برايش ببرد ؟

يادم آمد

آدم برای خدا چيز که بنويسد و بگذارد زير فرش خدا خودش برميدارد !!

پر شدم از شوق برای نوشتن ، دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی بر روی کاغذ .

نوشتم :

سلام محبوب من !

دوستت دارم خودت می دانی ، چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ، صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را می وزانی بينشان آدم حالی به حالی می شود .

هيچ دلبری نميتواند مثل تو همين اول صبح دل آدم را اينطوری ببرد .

خورشيد هم ناز ميکند مثل خودت ، آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت و داغش می کند با پنجه هايش ، تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی بعد هم دريايی !!!

معشوق صبور من ، ميفهمم که شبها وقتی غرق خواب می شوم به پيشم می آيی ، دستت را حس می کنم که روی پيشانيم دانه های شبنم می کارد ، رد بوسه ات ميسوزاند لبم را تا صبح ، مثل آتش داغ ، مثل آب شفاف .

اگر تو نبودی « تو » معنی نداشت ، تو تمام « توی » منی . اگر می بينی چشمم به در می ماند نه اينکه يادم رفته «تو» هستی  که می دانم هستی در کنارم ، منتظرم کسی بيايد و ببيند ، چقدر «تو» هستی و برود و بگويد کسی نيايد.

معبود من ، اگر ديدی آن روزها کسی در کنارم بود خودت ميدانی و می فهمی که به يقين تکه ای از «تو» را با خود داشت که رهايش نکردم ، مگر نه اينکه «تو» همان زيبايی هستی !!!

مطلوب من ، سرم را گاهی بگير بين بازوانت ، نکند يادت برود که سخت نيازمند تو هستم، من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی ، تو بايد مرا باور کنی ، تو خيلی خوبی !

برای کسی که دوستت دارد و برای کسی که يادش رفته که دوستت دارد .

مهربان من ، ميشود از اين به بعد برايت بنويسم ؟ چرا نشود ، راستی يادت نرود ، آن « تويي» که ميگفتم تکه از تو را داشت .

چون ميدانی : گاهی حس ميکنم خود تو خيلی بزرگی ، برای اينکه دوستت داشته باشم ، يک توی کوچکتر را به من داده بودی تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو .

نامه ام را تا کردم و سراندم زير فرش ، کاش جوابش را بدهد ، ندهد هم ميدانم که می خواند.

چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد !!!!

همين !!!

زت زياد ..... يا حق.  

/ 0 نظر / 7 بازدید