روزگار داستانهایى دارد در فراز و فرودهایش كه سخت شگفت‏زده‏ات مى‏كند و حسى غریب را در تو پدید مى‏آورد.

حسى غریب، اما نزدیك.

حسى از جنس خواستن و دل بستن، دوست داشتن و عشق ورزیدن.

حسى از گونه باور و یقین!

چگونه مى‏توان تكرارى این چنین را دید و باور نیاورد؟!

دو مرد كه هر یك، هم خودند و هم دیگرى!

دو مرد كه سرنوشتشان به هم گره مى‏خورد تا تاریخى دیگر را بیاغازند.

رنج یتیمى، محمد را به خانه على مى‏كشاند،

و درد فقر، على را به دستان تواناى محمد مى‏سپارد،

گل لبخند محمد، بهار خانه على است،

و تبسم شیرین على، همه لذت صحن و سراى محمد.

كلام خدا، جان محمد را مى‏لرزاند،

و سخن محمد، دل على را از جا مى‏كند.

قدمهاى سست كه محمد را وا مى‏نهند، دست محكم على به یاریش برمى‏خیزد، و دست على كه بسته مى‏شود، تنها قدمهاى محمد است كه او را آرام مى‏كند.

زخمهاى جسم محمد، روح على را مى‏آزارد،

و خستگى تن على بر شانه‏هاى محمد سنگینى مى‏كند.

بستر خالى محمد را، ارادت على پر مى‏كند،

و دل دریایى على را، لطف محمد فرامى‏گیرد.

تنهایى محمد، با همراهى على جمع مى‏شود،

و سكوت على، با نام محمد معنا مى‏یابد.

سیادت سپاه محمد، به حضور گرم على است،

و بودن على، بهانه‏اى است براى هم نفس شدن با محمد.

شمشیر على بالا كه مى‏رود؛ جبرئیل در گوش محمد آواى «لافتى إلاّ على» سر مى‏دهد، و توان على متجلى كه مى‏شود؛ زبان محمد به حمد خدا گشوده مى‏گردد.

در سفر آسمانى محمد ـ آنگاه كه فرشته بزرگ خدا تاب رفتن با او را نمى‏آورد ـ على به استقبالش مى‏آید،

و در سفرهاى دور و نزدیك على نیز، دیدگان محمد، مهربان‏ترین منتظران اویند.

عجبا كه این دو مرد، شیفته یك زن‏اند،

و او كسى جز فاطمه نیست.

فاطمه، دختر محمد است و همسر على.

فاطمه، جارى كوثر است در وجود محمد.

فاطمه، شیرینى زمزم است به كام على.

موقف حج محمد، سعى على است.

و صفاى مشعر على، عرفات محمد.

محمد خودِ خود علم است،

محمد عینِ عین عشق است،

محمد حقِ حق عرفان است،

و على نیز علم است و عشق است و عرفان.

و این همه یكرنگى را، غدیر، این پایگاه پر بركت همه تاریخ، با صد زبان در جاى جاى هستى، بلند بلند فریاد مى‏كند «او آخرین شاهد عادل صمیمیت این دو است وقتى دستهاشان چون سرنوشتشان به هم گره مى‏خورد».

«من كنت مولاه فهذا على مولاه‏»

همین !!!!!

زت زیاد ....... یاحق.

/ 0 نظر / 9 بازدید