سلام مرواريد من ...............

چند شب پيش خواب ديدم توی حسينيه ۲ تا قبر هست ؛ خيلی شبيه هم بود .

پرسيدم صاحب اين قبرها چه کسانی هستند ؟

گفتند يکی مال مرواريد تو هست و ديگری مال تو !!!!!!!!

نميدونی چه حالی بهم دست داد ............ با کنجکاوی رفتم داخل قبر و تمام اونجا رو از نظر گذراندم ........... فکر می کنم مدت زيادی اونجا بودم ........

شروع کردم به مرتب کردن اونجا ( بين خودمون باشه از اونجا خوشم اومد )اين شد که وقتی از خواب بيدار شدم به فکر فرو رفتم ............

با خودم گفتم  کمتر کسی  از اين خوابها ميبينه ........

بر آن شدم مطلبی درباره روز قيامت پيدا کنم و اينجا بگذارم تا شايد تلنگری باشه برای خودم و دوستانی که قدم روی چشم من ميگذارند و اينجا ميايند .

 

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا

قيامت نزديك است ، نزديكتر از چشم به ابرو !

خيلى نزديك است ، باور كنيم

آيا هيچ باورمان مى آيد كه شايد تا چند لحظه ديگر نباشيم ؟ چيزى كه براى عده اى حتمى است ، خود ما هم مشاهده كرديم و مى كنيم ..........

همه اين ها براى باور ماست ، چه بسا فردا هم ما مرده اى باشيم كه بر صفحه يقين ديگران حك بشويم !................
تازه آن وقت به خود بياييم : خدايا! مرا به دنيا گردان ، تا انسان صالح و مفيدى باشيم !
و جواب بشنويم : هرگز!.................

اين صحنه ، حقيقى است كه واقع خواهد شد، همان طور كه قيامت برپا خواهد شد.

قيامت نيز مانند مرگ ، در يك لحظه تحقق مى يابد، بلكه زودتر از يك لحظه ، از يك چشم به هم زدن نيز كم تر، خيلى خيلى زود!................
چه بسا در آينده اى نزديك ، زمين زير و زبر شود؛ درياها بخشكد، كوه ها از هم بپاشد، خورشيد بى فروغ شود و قيامت تحقق بيابد............
آيا آماده مسافرت هستيم ؟ اگر آرى ، پس كوله بار خود را آماده كنيم ؛ توشه سفر برگيريم ؛ حساب ها را تسويه كنيم كه مرگ نيز است و پس از مرگ نيز، قيامت حتمى است ..........جايى كه انسان هاى خوب ، از بد جدا مى شوند و هر گروهى در گرو اعمال خويش است : عده اى در بهشت برين ، جام شادمانى بر مى گيرند و تعدادى نيز عذاب دوزخ براى هميشه معذبند...........
اكنون با هم به تماشاى صحنه هايى از قيامت مى رويم ، تا بيش تر باورمان شود كه آخرت كجا است و چه ماجرايى دارد............

1. چگونگى حضور در قيامت :
آفتاب ، روشنايى اش را از دست داده است ؛ ستارگان از هم پاشيده اند؛ كوه ها فرو ريخته اند؛ درياها شعله ور شده اند؛ مادران شيرده از وحشت ، بچه هاى خود را رها كرده و پا به فرار گذاشته اند....و در آن ميان عده اى با صورت هاى مختلف ، راهى صحراى محشرند تا در آن وادى جمع شوند و نتيجه اعمال خوب و بد خويش را ببينند.

گروهى به صورت مورچه  در آمده اند و گروهى به صورت ميمون  و گروهى به صورت عقرب ، گروهى به صورت مارند و گروهى به صورت پلنگ و گروهى با لب هاى كلفت - مثل لب هاى شتر - كه گوشت هاى بدن خود را قيچى مى كنند و در دهان خويش مى گذارند و گروهى با شكم هاى پر از آتش :
(ان الذين يا كلون اموال اليتامى ظلما انمايا كلون فى بطو نهم نارا)؛  آنان كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم مى خورند، در حقيقت آن ها در شكم خود آتشى فرو مى برند و گروهى با چشمان بسته و كور:
(و من اعرض عن ذكرى فان له معشيه ضنكا و نحشره يوم القيامه اعمى) ؛ و هركس از ياد من اعراض كند، همانا (در دنيا) معيشتش تنگ شود و روز قيامت هم وى را نابينا محشور كنيم .
و منادى بر فراز سر آن جمع گناهكار، فرياد مى زند:
(لهم قلوب لا يفهون بها و لهم اعين لا يبصرين بها و لهم اذان لا يسمعون بها اوليك كالا نعام بل هم اضل اوليك هم الغافلون) ؛ آنها را دل هايى است بى ادراك و معرفت ، و ديده هاى بى نور و بصيرت ، و گوش هايى ناشنواى حقيقت . آن ها مانند چهار پايانند، بلكه بسى گمراه ترند، آن ها همان مردمى هستند كه (از خدا و قيامت و عاقبت كار خود به بازيچه دنيا) غافل شدند..............
بنگريد و بينيد كه اين مردم ، به چه صورت هاى در آمده اند. اين شكل ها كه مى بينيد، همان واقعى آن هاست ، صورت اصلى اين جاهلان و كافركيشان ، در دنيا هم همين شكل بود.............
(يحشيرالناس على نياتهم) ؛ مردم در قيامت مطابق نيت هاى و انگيزه هايشان محشور مى شوند.........
گروهى با وضع شگفت آورى ، وارد جهنم مى شوند و در آن مكان وحشتناك ؛ با طلا و نقره گداخته عذاب مى شوند:(يوم يحمى عليها فى نار جهنم فتكوى بها جبا ههم و جنوبهم و ظهورهم )روزى كه (طلا و نقره ذخايرشان ) در آتش جهنم گداخته شود و پيشانى و پشت و پهلوى آن ها را با آن داغ كنند! .............
و به آن ها خطاب مى شود: (هذا ما كنزنم لا نفسكم فذ و قوا ما كنتم تكنزون) ؛ اين است (نتيجه ) آنچه در (دنيا) ذخيره كرديد، اكنون (آتش حسرت و) عذاب اندوخته خود را بچشيد! ..............

و در آن ميان ، عده اى نيز با صورت هاى نورانى و در حالى كه لباسهايى از حرير بر تن دارند، به سوى بهشت حركت مى كنند، و در جايگاه ابدى خويش با همسرانشان ، زندگى را آغاز مى كنند: (ان المتقين فى مقام امين فى جنات و عيون يلبسون من سندس و استبرق متقابلين كذلك و زوجناهم بحور عين يدعون فيها بكل فاكهة امنين ) پرهيزكاران در جايگاه امن و امانى هستند، در ميان باغها و چشمه ها، آن لباس هايى از حرير نازك و (يا) ضخيم مى پوشند و در مقابل يكديگر مى نشينند؛ اين چنين اند (بهشتيان ) و آن ها را با حورالعين تزويج مى كنيم ؛ آنان هر نوع ميوه اى را كه بخواهند؛ در اختيارشان قرار مى گيرد و در نهايت امنيت به سر مى برند ...........
(فيهن قاصرات الطرف لم يطمثهن انس قبلهم و لاجان كانهن الياقوت و المرجان) در آن جاست زنانى كه جز به شوهر خويش ننگرند، و پيش از بهشتيان هيچ آدمى وجنى به آنها دست نزده است آنان همانند ياقوت و مرجانند .............
و منادى بر ايشان مى خواند:
پرهيزكاران كه هم اكنون با حورالعين در اين سراى جاويد بر سر مى برند، هر چه را كه بخواهند، بر ايشان حاضر مى شود،انواع و اقسام غذاهاى لذيذ برايشان مهياست و آنها براى هميشه در اين مكان مقدس به سر خواهند برد و اين پاداش عمل صالحى است كه آن ها به دستور خداوند و براى او انجام دادند................
(يطاف عليهم بصحاف من ذهب و اكواب و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين و انتم فيها خالدون ) قدح هاى زرين و سبوها را در ميانشان به گردش مى آورند. در آن جاست هرچه نفس آرزو كند و ديده از آن لذت ببرد، و در آن جا جاودانه خواهيد بود .
و آن گروه درستكار با شادى غير قابل وصفى ، در باغ هاى بهشت جاويد به استراحت مى پردازند، در آن جا جام مى دهند، و جام مى ستايند كه در آن نه سخن بيهوده باشد و نه ارتكاب گناه ، غلامانشان چون مرواريد پنهان در صدف به گردشان در چرخشند ...................
بهشتيان با چنين نعمت ها و وسايلى ، بر بالش حرير سبز و فرش هاى فاخر تكيه مى زنند .
و در سايه درختان سدر پر ميوه بى خار و درختان پر برگ سايه افكن كه سايه آنها ممتد و طولانى است ، در كنار نهر آب زلال و با ميوه و غذاهاى فراوانى كه نه قطع مى شود و نه كسى را از آن باز دارند .
بر روى فرش هاى گران بها، با زنانى زيبا روى به آسايش مى پردازند.
و در همان حالت خوش ، ملائك به آنان مى گويند: (هذا يومكم الذى كنتم توعدون )همان روزى است كه به شما وعده داده شده بود ...........
(كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية ) بخوريد و بنوشيد! نوش جان شما باد! اين جزاى نيكى هايى است كه در ايام گذشته پيش از خود فرستاده ايد .
و بهشتيان پاسخ مى دهند: سپاس و ستايش خدايى را كه وعده او درباره ما راست و درست بود و سرزمين بهشت را نصيب ما گردانيد، تا در هر جاى آن كه بخواهيم ، منزل گزينيم .
و در اين جا مناديان فرياد بر مى آورند:
آرى ! همه اين مسائل حق بود: ديديد كه چگونه قيامت برپا شد و عده اى راهى جهنم گشتند، و افرادى هم به سوى بهشت رفتند تا از نعمت هاى بى انتهاى الهى برخوردار شوند؟
همه اين واقعيات را در دنيا براى شما گفتند، ولى عده كمى از شماها باور كرديد و بقيه با شيطنت و نيرنگ ، به دستورات پروردگاران عمل ننموديد و تسليم شيطان شديد و امروز هرچه مى بينيد، نتيجه همان عملى است كه در دنيا انجام داده ايد.
(وفيت كل نفس ما كسبت و هم لايظلمون ).
البته هر شخصى آن روز به تمام جزاى عمل خود خواهد رسيد و به هيچ كس ستمى نخواهد شد .
پس ، خوشا بر احوال آنان كه حقيقت را برگزيدند، و امروز وارد بهشت برين شدند. و بدا بر احوال كسانى كه دنبال باطل رفتند و كافر شدند و امروز هيچ راه نجاتى پيش رو ندارند..............
2. سپيده دم رستاخيز 
آدميان ، همين كه از قبر خارج مى شوند، با سرعت شروع به دويدن مى كنند؛ گويا علامت و تابلوى مخصوصى را هدف قرار داده اند و اينان مى خواهند هر چه زودتر خود را به آن رساند! با چشمانى اشك آلوده به اطرافشان نگاهى مى اندازد  و مى گويند:
(يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا)؛ اى واى بر ما! چه كسى ما را از خوابگاهان برانگيخت ؟!

و سپس با سرعت سرشان را بالا مى اندازد و در حالى كه پلك چشم هاى شان بى حركت است ، دلشان فرو مى ريزد؛و با ديدن عذاب الهى سخت متحير مى گردند و از خود مى پرسند: اين جا ديگر كجاست ؟ حتما قيامت شده و اين جا يكى از توقف گاه هاى آن است ! آه ! نكند قيامت بر پا شده باشد؟! ..............
سپس با خود مى گويى : آرى ! حتما چنين است ،... در دنيا به من گفته بودند كه :
(فحاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا عليها فان للقيامه خمسين مقفا كل موقف مقدار الف سنه) ؛ به حساب خود برسيد، پيش از آن كه در معرض حساب رسى قرار گيرد؛ زيرا براى قيامت پنجاه توقف گاه است و طول هر توقف گاهى هزار سال است ! ....
و من اصلا تو جهى نمى كردم و باز به همان راهى كه مى رفتم ، ادامه مى دادم !...
آه ! آه !، خدايا نجاتم بده ! ................
ولى به هر طرف كه مى روى بيش تر حيران مى مانى ، هيچ كس به فكر تو نيست ؛ روزها پشت سرهم مى گذارد و عذاب حيرت آزارت مى دهد و نمى دانى چه بكنى ؛ به خود وعده مى دهى كه شايد در توقف گاه بعدى آرام تر باشيم ، اما چنين نيست به توقف گاه بعدى هم نزديك مى شوى ؛ همهمه همه جا را پر نموده است وعده اى دل هايشان در گلوهايشان گير كرده است ..............
(اذا القلوب لدى الحنا جر كاضمين )؛ آن گاه كه جان ها از شدت ترس به گلوگاه مى رسد..............
با ديدن اين منظره ، ترس و وحشتت بيش تر مى شود و در ميان آن هياهو از خود سوال مى كنى : عاقبت چه خواهد شد؟ بالاخره به كجا مى روم ؟ كى محاسبه ام تمام مى شود؟............
اما كسى را ندارى كه پاسخت را بگويد و جواب سوال هايت را بدهد. همه در فكر خودشان هستند؛ هر كسى با خود بگو مگوهايى دارد و تو در حال زارى و ترس هستى كه به موقف سوم مى رسى ؛ تازه فهميده اى كه كجا هستى ، از اطرافيانت درباره گناهان و ثواب هايشان سوال مى كنى ..............
(واقبل بعضيم على بعض يتسائلون) ؛ بعضى به بعضى رو مى كنند و از يكديگر پرس و جو مى كنندو هركدام جوابى مى دهند.
جواب آن ها دردى بر دردهايت اضافه مى كند و تو دچار ترديد و ترس ‍ مى نمايند و در سختى و دشوارى به سر مى برى و انتظار عبور از توقف گاه را مى كشد كه ناگهان چشمت به برادرت مى افتاد و با سرعت به طرفش صدايش ‍ مى زنى : برادر ! برادر! ...........بيا!... بيا اينجا، من اين جا هستم ! ...........
و ((او)) با ديدن ((تو)) پا به فرار مى گذارد، و تو او را دنبال مى كنى تا حرفت را به او بگويى ، ولى هر چه مى دوى ، او سرعتش را بيش تر مى كند و تو نا اميد و خسته و كوفته ، توقف مى كنى . عرق ، سرو رويت را پوشانده است و مى خواهى آن ها را پاك كنى ، ولى مگر مى شود! ................
سرت را از شرمندگى به پايين مى اندازى و مى خواهى به طرف جلو بروى ، كه پدرو مادرت  تو را مى خوانند و تو با ديدن آنها از شرمندگى گناهانى كه كرده اى ، پا به فرار مى گذارى و با خود مى گويى : بايد از اين صحنه فرار كنم و بيرون روم ! .........اما فريادى تو را متوجه خود مى كند كه : (و الذين كسبوا السيئات جزاء سئه بمثلها وتر هقهم ذله مالهم من الله من عاصم) ؛  آنان كه مرتكب گناه شده اند بايد مجازاتى همانند گناه خود ذلت و خوارى ببينيد و هيچ قدرتى وجود ندارد كه بتواند آنان را از سخط الهى و كيفر عادلانه او بر كنار نگاهدارد............ 

و تو با خود مى گويى : بهتر است نزد اقوامم بروم و به هر صورت ممكن ، از آنها مدد بگريم شايد بتوانم به بهشت راهى پيدا نمايم ! و: راه فرار كجاست ؟ و پاسخ مى شنوى : راه فرار و پناهگاهى وجود ندارد.............
به طرف محل قبلى ات حركت مى كنى و در ميان آن جمعيت و آن همه غوغا، دنبال دوستان و خويشانت مى گردى ، تا اين كه يكى از آن ها را پيدا نموده و از او درخواست مى كنى تا تو را يارى نمايد............
و او مى گويد: اتفاقا من هم دنبال تو مى گشتم تا از تو كمك بگيريم ! پس واى بر من ! و تو ناراحت و خشمگين و درمانده ، به فكر فرجام سرنوشت خويشى و با خود مى گويى : آيا اميدى مى رود كه نجات پيدا كنم ؟! ...........
صدايى را مى شنوى كه مى گويد: كجا هستند كسانى كه (شما در دنيا) آنها را شريك من مى پنداشتيد؟...........شركاى خود را (به فرياد رسى ) بخوانيد!
و تو جواب مى دهى : (و الله ربنا ما مشركين) ؛ سوگند به خدا، پروردگار ما، كه مشرك نبوده ايم ! ............
و با اين دروغ ، مهرى بر لب هايت زده مى شود و به جاى لب ها پوست بدن و دست ها و پاهايت به گمراهى و گناهان تو گواهى ميدهند............
كم كم پرده ها كنار مى رود و مى فهمى كه ديگر جاى انكار و دروغ باقى نيست .
(و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له يوم القيامه كتابا يلقيه منشورا)؛ و ما مقدارت و نتيجه اعمال نيك و بد هر انسانى را طوق گردن او ساختيم و روز قيامت كتابى براى او بيرون آوريم ، در حالى كه آن نامه چنان باز باشد كه همه اوراق را يكباره ملاحظه كند..............
آن هنگام است كه به ياد سخن امام كاظم - عليه السلام - مى افتى كه فرموده است : كسى كه در دنيا از خود غافل باشد و به حساب كار خود در هر روز رسيدگى نكند، از ما نيست ................
و با خود مى گويى : اى كاش ! در دنيا به سخنان رهبران حق گوش فرامى دادم و نه اهل تظاهر، كه پيرو واقعى آنان بودم و سيرت انسانى مى يافتم .............
ولى ديگر دير شده است و هيچ راهى براى نجات تو وجود ندارد و تو در خود دارى و سر افكندگى غرق شده اى ، و فرياد مى زنى : خدايا! اگر مرا به جهنم بفرستى ، بهتر را آن وضع است ! ..............
اما بايد بچشى كه اين عذاب قهر متعال است و كسى نمى تواند آن را از تو دور نمايد.
3. نامه اعمال :
اسرافيل در صور مى دمد و فرياد مى زند:
اى روحهايى كه از بدن ها بيرونيد! اى بدن هاى پراكنده شده ! اى گوشت و استخوان هاى پوسيده و موهاى متفرق گشته ! همه برگرديد و جمع شويد براى حساب ! بشتابيد براى حساب ...................
همه بر مى خيزند و حيران به يكديگر نگاه مى كنند ......همه را تعجب فرا گرفته است ......و تو در ميان آن ها ، متحيرى كه عاقبت چه بر سرت خواهد آمد. ناگهانى صدايى تو را متوجه خود مى كند و مى گويد: بيا بيا! خودت نامه عملت را بخوان ! خودت مشاهده كن ! ..........و تو بيش تر در حيرت فرو مى روى . اين ديگر صداى كيست ؟........باز مى شنوى : (كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا)؛ امروز تو خود براى حساب كشيدن از خود بسنده اى ............
و تو جلو مى روى تا نامه اعمالت را بگيرى و بخوانى ، و او نامه ات را به دست چپت داده و تو را به خود وا مى گذارد و رهايت مى كند، تا آن را بخوانى ........... و تو اكنون حسابگر خويشتن هستى ..........
و تو نااميد از همه جا، نگاهى بر نامه پر از گناهت مى اندازى و مى گويى :
اين چه كتابى است كه ريز و درشت اعمال مرا ضبط كرده است ؟! ؛ اى كاش اين نامه را به من نمى دادند و اى كاش (در همان حال شك و ترديد از سرنوشت باقى بودم و) نمى دانستم حسابم چيست ! اى كاش همان مرگ مى بود و بس ! رنج و اندوه ، سرتاسر وجودت را فراگرفته است ؛ سخت به خود فكر مى كنى و از عذابى كه در انتظار توست ، سخت وحشت كرده اى ..................
(يخافون سوء الحساب) ؛ از بدى حساب (روز قيامت )خوف دارند........
عرق از سر و رويت فرو مى زند و اطراف دهانت را احاطه كرده است و لرزش زمين ، تمام اندامت را مى لرزد و با خود مى گويى : عجبا! خيال مى كردم گناهانم را مى توانم پنهان دارم و گمان مى بردم ، هيچ حساب و كتابى در كار نيست و انسان ها بيهوده آفريده شده اند!..................
در دنيا به گوشم مى خواندم : كسى كه به اندازه سنگينى يك ذره كار خوبى باشد، آن را مى بيند و كسى كه به اندازه سنگينى يك ذره كار بدى بكند آن رامى بيند.
من چنين سخنانى را پوچ و بيهوده مى پنداشتيم ! ..............خدايا! خدايا! مرا ببخش !...........
اما پاسخ مى شنوى : (افلم تكن آياتى تتلى عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين )؛ مگر آيات من بر شما خواند نمى شد و شما برترى جستيد و قوم مجرمى بودند؟!...............من امروز در ميان شما به عدالت حكم مى كنم و به هيچ كس در دادگاه من ظلم نمى شود.حق ضعيفت را از قوى مى گيرم ؛ امروز به نفع مظلوم ، از ظالم داد خواهى مى كنم ............
و تو كه پرونده اى جز گناه و معصيت خدا ندارى ، سخت به خود مى پيچى و در انتظار لحظه اى هستى كه دقيقا به حسابت رسيدگى نمايند..............
(ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله) ؛ اگر آن چه در دل داريد آشكار سازيد يا پنهان داريد، خداوند شما را طبق آن محاسبه مى كند.............
لحظه ها بسيار بر تو دشوار است و تو بسيار غمگين ، كه چه خواهد شد؟.........
آيا هيچ راه نجاتى وجود دارد؟ آيا امكان دارد كسى مرا شفاعت كند؟ آيا اميد آن مى رود كه خداوند مرا ببخشد؟.............
و اين سوال ها با سرعتى عجيب ، در ذهنت دور مى زند، اما هر چه مى گذرد، هراس تو بيش تر مى گردد و عرق ، وجودت را خيس مى كند...........
و تو همچنان در انديشه اى ...................
سرانجام موعد فرا مى رسد و تو در ميعادگاه آماده جوابى ...............

ادامه دارد..................

زت زياد ................ يا حق.

/ 0 نظر / 4 بازدید