خوشا آنان که ............

سلام مرواريد من .................

مي گفت: "عزيزان من! اين فرصت ها رو مفتي مفتي از دست نديد. اين روزهاي ماه رمضون، ثانيه ثانيه ش بركت داره. اگه درس هم ميخونيد، با اخلاص و نيت قربه الي الله بخونيد. يك دقيقش رو هم تلف نكنيد. تنبلي را كنار بگذاريد و يه خرده همت داشته باشيد. به خدا يه روزي مياد كه حسرت اين وقتاي از دست رفته رو مي خوريم ..."

جوري مي گفت "حسرت" و آه مي كشيد كه دل آدمو مي لرزوند. بعد سرش رو بالا آورد و به بچه ها نگاه كرد. سريع سرم رو پايين انداختم. نميدونم چرا هيچ وقت نتونستم نگاه مستقيمش رو تحمل كنم. نگاه كه مي كرد، فكر مي كردي تا عمق باطن آدم رو داره ميبينه، همه اون بدي ها، كم كاري ها، ... اما خداييش يه بار هم نديدم كه از گل نازكتر به يكيمون بگه................

مي گفت: "قدر سحرهاي ماه رمضون رو بدونيد. بلند شدن سحرتون فقط براي سحري خوردن نباشه. به فكر غذاي روحتون هم باشيد. سعي كنيد سحريتون رو يه كم زودتر بخوريد و در فاصله اي كه تا اذان ميمونه، مشغول عبادت بشيد. اگه هم تو خوابگاه يا خونه مجبوريد با بقيه هماهنگ بشيد و ونميتونيد زودتر سحري را بخوريد، خودتون زودتر بيدار شيد و قبل از سحري خوردن عبادت كنيد. بين الطلوعين هم وقت خوبي براي عبادت هست... البته ميدونم كه براتون سخته بخوايد همه اين مستحبات رو به جا بياريد. ولي لااقل قيد همش رو نزنيد. هر قدر كه ميتونيد، استفاده كنيد. اگه نميتونيد نماز شب يازده ركعتي بخونيد، همون سه ركعت شفع و وتر رو بخونيد و دعا كنيد خدا توفيق بيشتر از اون رو هم بهتون بده..."

نميدونم چه سري بود كه حرفاش خيلي به دلم مينشست. شايد خيلي هم برام تازگي نداشت، از ديگرون هم زياد شبيه اين حرفا رو شنيده بودم، ولي اينا يه مزه ديگه اي داشت. شايد چون ميديم خودش به حرفاش كاملا اعتقاد داره؛ يعني رفتارش اين جور نشون مي داد..............

مي گفت: "اين دعاها رو اينقدر تند تند نخونيد و ازش بگذريد. حتي اگه شده كمتر بخونيد، ولي با درك معنيش بخونيد. اينا همش درسه..." خودش به بعضي از قسمت هاي دعاها توجه خاصي داشت. اينقدر اونا رو بين حرفاش تكرار مي كرد كه همه فهميده بوديم خيلي باهاشون حال ميكنه. خداييش هم انتخاباش حرف نداشت.

يكيش اين جمله هاي آخر دعاي ابوحمزه بود: "اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ ايماناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبى، وَيَقيناً صادِقاً حَتّى اَعْلَمَ اَنَّهُ لَنْ يُصيبَنى اِلاّ ما كَتَبْتَ لى، وَرَضِّنى مِنَ الْعَيْشِ بِما قَسَمْتَ لى، يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ" ( خداوندا! از تو ايماني مي طلبم كه همراه و بشارت بخش دلم باشد. و آنچنان يقيني كه بدانم به من هيچ نمي رسد، مگر آنچه تو برايم نوشته اي. و از زندگاني بدانچه قسمتم فرموده اي، رضايتم ببخش! اي مهربانترين بخشندگان!) وقتي اينو ميخوند اشك توي چشمش جمع ميشد و صداش يه جورايي عوض ميشد. گرچه سعي ميكرد آخرش را تندتر بخونه كه ما متوجه بغضي كه گلوش رو مي گرفت نشيم، ولي خب................

يه بار گفت: "با خداي خودتون صميمي باشيد. چرا هيچ وقت نميشينيد چند دقيقه به خودتون و كاراتون فكر كنيد و صاف و رو راست با خداتون صحبت كنيد؟ حتما كه لازم نيست كتاب دعا جلوتون باز باشه. اصلا امروز بيايد يه تمريني بكنيم. چند دقيقه همينطوري كه نشستيم، سرمون رو پايين بندازيم، حواسمون رو از اين جمع قطع كنيم و فكر كنيم!" اولش كه اين حرفو زد خندم گرفت. واقعا ما رو اين قدر خوب! تصور كرده بود. اين بچه هايي كه من ميشناختم حاضر نبودن (نبوديم!) يه ثانيه هم آروم بشينن. وسط صحبت هر سخنراني پامنبري ميكردن و مزه مي پروندن، چه برسه به اينكه بخوان چند دقيقه ساكت بشينن. ولي ظاهرا او از كارش مطمئن بود. سرمون رو پايين انداختيم و شروع كرديم به فكر كردن...
راستش خودمم نفهميدم چطور شد. اولش يه چيزي تو دلم شروع به لرزيدن كرد و... وقتي به خودم اومدم ديدم بچه هاي دور وبرم همه دارن آروم آروم گريه ميكنن و جلوي خودشون رو گرفتن كه صداي گريه شون حواس بقيه رو پرت نكنه. حال عجيبي بود، نميدونم از نفوذي كه او روي دل بچه ها داشت بود يا ..............

مي گفت: "ميدونم كه شايد اولش اين كارا براتون سخت باشه، ولي عزيزان من، كجا ديديد كه مزد بي زحمت به كسي بدن؟ شما سختي هاي اين ماه رو، گرسنگي و تشنگي روزه رو، سختي شب بيداري رو تحمل كنيد و به فكر فردايي باشيد كه با يادآوري اين روزا به خودتون مي باليد. حضرت علي(ع) يه جمله اي در نهج البلاغه دارن - كه ظاهرا يه ضرب المثل معروف عربي هم هست- بدين مضمون كه: "فعند الصباح يحمد القوم السُّري" يعني اينكه، وقتي يك كاروان، سختي بيداري و حركت در شب رو تحمل ميكنه و به مسيرش ادامه ميده، چون شب هوا خنك تره ميتونن مسافت زيادي رو طي كنن، اونوقت صبح روز بعد كه ميشه، لذت اين كار رو درك ميكنن."

يه بار هم همه حرفاشو كه زد، آخرش مثل اينكه تازه يه چيزي يادش اومده باشه گفت: "حالا فكر نكنيد كه من اينايي رو كه ميگم، خودم همشو عمل ميكنم. اينا را براي تذكر به خودم هم ميگم. من هم يه بنده بدبختي مثل خودتون! بدتر از همه شما! اگه لطف خدا و پرده پوشي اون نبود، ..." و ادامه نداد.......

اما من مطمئن بودم كه داره دروغ ميگه! حالا دروغم نه؛ چه ميدونم، شكسته نفسي ميكنه. اگه واقعا خودش به حرفاش عمل نمي كرد، پس اون اشك هايي كه الان داشت از چشماش مي باريد از كجا اومده بود؟! مگه خودش نگفته بود كه دلِ پاك و اشكِ ديده را مفتي مفتي به كسي نميدن؟!..............همين!

برگرفته از وبلاگ نکته.

زت زياد .................. يا حق .

/ 0 نظر / 8 بازدید